دسته بندی پست ها
پست های اسپانسرپیشنهاد سردبیرتازه ترین پست هاپر بازدید ترین پست هامحبوب ترین پست هازیبایی، بهداشت و سلامتتغذیه و آشپزیعلمی و آموزشیروزانه و اجتماعیخانه و خانوادهتکنولوژی و فناوریطنز و داستانیتاریخی و گردشگریعکس و کاریکاتوراینترنت و کامپیوترطبیعت، حیوانات و محیط زیستفلسفی و اخلاقیبازی و سرگرمیخلاقیت و نوآوریفرهنگی و هنریفیلم و سریالاقتصادی و مالیگرافیک و طراحیورزشی و تندرستی
1

مجله میترا

English
ورود به حساب ثبت نام
English خروج پیشخوان پرداخت آنلاین



نقد فیلم The Farewell

پست های بیشتر از دسته فیلم و سریال

فیلم The Farewell در حالی تمام مواد لازم برای تبدیل شدن به یکی از عاطفی‌ترین فیلم‌های امسال را داراست که همزمان در پرداختِ عمیق و استخراجِ احساساتِ نابِ نهفته در ایده‌ی داستانی‌اش ناموفق است.
گزارش تخلف دوست داشتم ( 4 ) بنچاق !
نویسنده : hoomanz شماره پست : 33576 تاریخ انتشار : 1398/10/25
آخرین کاربرانی که این پست را دوست داشتند : Nikan2020 , behzaddeh , behnam71 , akbar128 ,
«خداحافظی» (The Farewell) به‌راحتی می‌تواند لقبِ «اُورهایپ‌»‌شده‌ترین فیلمِ 2019 را به دست بیاورد. اولین و آخرین ایده‌‌ی «خداحافظی» در پرداختِ تأثیرگذارِ مضمونِ اصلی‌اش پیش از نمای آغازینش، پیش از اینکه حتی چهره‌ی اولین بازیگرِ فیلم را ببینیم اتفاق می‌افتد و همان‌جا به پایان می‌رسد.

«خداحافظی» گرچه از لحاظ فنی دومین تجربه‌ی کارگردانی لولو وانگِ چینی/آمریکایی حساب می‌شود، اما آن فیلم بیشتر حکمِ مقدمه‌ای برای اولین تجربه‌ی واقعی کارگردانی‌اش در قالبِ «خداحافظی» را داشت؛ فیلمی که نه‌تنها به یکی از پُرفروش‌ترین فیلم‌های مستقلِ امسال در گیشه تبدیل شد، بلکه نام او را خیلی گسترده‌تر از فیلمِ اولش به‌عنوانِ استعدادی نو سر زبان‌ها انداخت و پای او را به جمعِ کارگردانان برترِ میزگردِ هرساله‌ی هالیوود ریپورتر باز کرد.

تقریبا هر سال سروکله‌ی حداقل یک فیلمِ غیرترسناکِ ساندنسی که اکثرا اوقات کمدی/درام هستند و معمولا از یک فیلمسازِ تازه‌واردِ هستند پیدا می‌شود که سر و توی سرها در می‌آورد؛ فیلم‌هایی که از یک طرف صداقت و تازگیِ زلال و طوفانی‌شان هوش از سر آدم می‌برد و از طرف دیگر چنان مهارت و احاطه‌ای در آن‌ها دیده می‌شود که اگر کسی نداند گویی با یک فیلمسازِ کارکشته در پشتِ دوربین‌شان مواجه‌ایم.

از قضا اکثرِ آن‌ها فیلم‌هایی عمیقا خودزندگینامه‌ای هستند؛ فیلم‌هایی که نه‌تنها فیلمساز آن را به‌طور دست اول تجربه کرده و در نتیجه وقتی از دل برمی‌آید، با جزییات و رئالیسمِ شگفت‌انگیزی از دل برمی‌آید تا هرچه محکم‌تر بر دلِ مخاطب بنشیند، بلکه در بهترین حالت به‌گونه‌ای کُمدی روده‌بُرکننده‌شان را با درامِ سوزناکشان ترکیب می‌کنند که آدم را به‌طرز مایکل شوماخرواری بدون اینکه آب در دلش تکان بخورد، به یک سواری پُرفراز و فرود در جاده‌ی لحن‌ها و احساساتِ گوناگون می‌برند؛ آن‌ها درهم‌آمیختگی هنرمندانه‌ای از آرامش‌بخش‌ترین نوازش‌ها و مضطرب‌کننده‌ترین تاریکی‌ها هستند.

از «کلاس هشتم» (Eighth Grade) از سال گذشته که به‌لطفِ فیلمسازی که مخاطبانِ نوجوانِ نسلِ یوتیوب را می‌شناسد، استانداردِ جدیدی را در بینِ فیلم‌های دورانِ بلوغ و فیلم‌هایی که به جنبه‌ی روانکاوانه‌ی شبکه‌های اجتماعی می‌پردازند تبدیل شد تا «کلمبوس» (Columbus) از سالِ 2017 که به به‌لطفِ کارگردانش که در گذشته تحلیلگرِ سینما بوده، به تلاقی زیبایی از جنسِ سینمای ریچارد لینک‌لیتر، هایائو میازاکی، یاسوجیرو اُزو و وس اندرسون تبدیل شد.

از «مهتاب» (Moonlight) از سال 2015 که از زاویه‌ی بکر و دست‌نخورده‌ای به تجربه‌ی سیاه‌پوست بودن می‌پرداخت تا «کریشا» (Krisha) از سال 2014 که  یکی از «جان کاساوِتیس»‌وارترین فیلم‌های سینمای اخیر دنیا است. همه‌ی این فیلم‌ها یک ویژگی مشترک دارند: آن‌ها لبالب سرشار از نگاهی شخصی هستند؛ مثل سرک کشیدن به درونِ پنهانی‌ترین و خجالت‌آورترین و دلخراش‌ترین احساساتِ فیلمسازانشان را دارند. «خداحافظی» هم به‌عنوانِ فیلمی که روایتگرِ داستانِ شخصی لولو وانگ و مادربزرگش است، از منبعی موثق‌تر از موثق سرچشمه می‌گیرد.

بااین‌حال، اگرچه مشتاق بودم تا «خداحافظی» را هم به‌عنوانِ نماینده‌ی برترِ فیلمِ ساندنسی 2019، به جمعِ آن‌ها اضافه کنم، ولی متاسفانه این اتفاق نمی‌افتد. «خداحافظی» گرچه تمام مواد لازم را گرد هم آورده است، اما فقط در سطحی‌ترین حالتِ ممکن؛ تماشای این فیلم به مثابه‌ی سنگین شدن‌ چشمانمان در انتظار کشیدن برای جرقه‌ای است که هیچ‌وقت برای منفجر کردنِ این همه بنزین از راه نمی‌رسد. «خداحافظی» اما از لحاظِ مضمون بیش از فیلم‌هایی که بالاتر اشاره کردم، درکنارِ «بیمارِ بزرگ» (The Big Sick) از دو سال قبل قرار می‌گیرد.

هر دو فیلم‌هایی هستند که سوختِ دراماتیک و کُمیکشان را از دوتابعیت‌بودنِ شخصیت‌های اصلی‌شان و قرار گرفتنِ آن‌ها در مرکزِ شاخ به شاخ شدنِ دو فرهنگِ کاملا متفاوت تأمین می‌کنند. «بیمار بزرگ» که روایتگرِ داستانِ واقعی نحوه‌ی آشنایی و ازدواج کردن کُمیل نانجیانی و اِمیلی گوردون (فیلمنامه‌نویسانِ فیلم) بود، به یک پسرِ پاکستانی/آمریکایی می‌پرداخت که از یک طرف تحت‌فشارِ سنتِ خانوادگی‌شان باید با یک دخترِ پاکستانی که والدینش از پیش برای او انتخاب بودند ازدواج می‌کرد و از طرف دیگر عاشقِ یک دخترِ آمریکایی می‌شود و خودش را در موقعیتِ تصمیم‌گیری دشواری بین خانواده و عشق پیدا می‌کند.

«خداحافظی» هم که حول و حوشِ یک دخترِ چینی/آمریکایی و خانواده‌‌‌اش می‌چرخد با بحرانِ مشابه‌ای کار دارد؛ اگر پوسترهای تبلیغاتی فیلم را دیده باشید شاید چشمتان به شعارِ تبلیغاتی‌اش خورده باشد: «براساس یک دروغِ واقعی». دروغی که این فیلم درباره‌اش حرف می‌زند نه یک دروغِ خیانت‌آمیز، بلکه دروغِ حساسی است که واکنشِ فرهنگِ غرب و شرق به آن متفاوت است. در ایالات متحده وقتی یک نفر به یک بیماری مرگبار مبتلا می‌شود انتظار می‌رود که بیمار از ضرب‌العجلی که برای او تعیین شده است با خبر شود.

اما مردمِ چین معمولا از پروتکلِ متفاوتی پیروی می‌کنند؛ شاید یک پروتکلِ مهربانانه‌تر. به این صورت که نزدیکانِ بیمار تصمیم می‌گیرند با عدم افشا کردنِ مرگِ زودهنگامِ کسی که قرار است بمیرد، بارِ احساسی سنگینش را خود به دوش بکشند. شاید این حرکت از زاویه‌ی دید غربی، حرکتِ غیرقابل‌باوری به نظر برسد و از زاویه‌ی دیدِ شرق حرکت کاملا نُرمالی به نظر برسد، آخرین محبتی که عزیزانِ فرد می‌توانند در حق او انجام بدهند به نظر برسد، اما این مسئله برای شخصیتِ اصلی «خداحافظی» به‌عنوانِ کسی که یک پایش در فرهنگِ سرزمینِ مادری‌اش و یک پایش در فرهنگی که شخصیتش در آن شکل گرفته است، آسان نیست.

او بیلی (آکوافینا) نام دارد. بیلی مثل اکثرِ فرزندانِ مهاجران، هویتِ راحت و آزادانه‌ی خودش را شکل داده است، اما همزمان مجبور است در مدارِ خانواده‌اش باقی بماند. بیلی که از کودکی در آمریکا بزرگ شده، سال‌ها است از شهرِ تولدش در چین دیدن نکرده است و به‌طور دست و پا شکسته چینی صحبت می‌کند. بیلی در حین آماده شدنِ والدینش برای شرکت در یک مراسمِ عروسی در چین متوجه می‌شود که مراسمِ عروسی بهانه‌ای برای گردهمایی تمامِ اعضای خانواده در خانه‌ی مادربزرگش در چین است: مادربزرگِ بیلی مبتلا به سرطانِ ریه شده و فقط چند ماه بیشتر زنده نخواهد ماند.

از قضا یکی از خصوصیاتِ معرفِ بیلی، رابطه‌ی صمیمانه‌اش با مادربزرگش است. به محضِ اینکه بیلی در چین با مادربزرگش مواجه می‌شود، در تنگنای خفقان‌آوری قرار می‌گیرد؛ او متوجه می‌شود که خانواده و فامیل‌هایش در مقایسه با او مهارتِ بیشتری برای کنترل کردنِ احساساتِ آتشینشان دارند.

از یک سو بیلی با جنبه‌ی اخلاقی دروغ گفتن به بیماری که باید از مرگش خبر داشته باشد دست‌وپنجه نرم می‌کند و از طرف دیگر او با اطلاع پیدا کردن از فلسفه‌ی فراسوی این رسم، متوجه می‌شود اگرچه والدین و اعضای فامیل مهارتِ بهتری در پنهان کردنِ احساساتشان دارند، اما مهارتِ آن‌ها در پنهان‌کاری به‌معنی زجر نکشیدنِ آن‌ها در خفا نیست. بنابراین طرز تفکرِ بیلی به تدریج از کسی که احساسِ راحتی با مخفی نگه داشتنِ حقیقت ندارد، به کسی تبدیل می‌شود که سعی می‌کند هر کاری از دستش برمی‌آید برای محافظت از این دروغ انجام بدهد.

ترندِ این دسته فیلم و سریال‌های خودزندگینامه‌ای که به داستان‌های دست‌نخورده اما جهان‌شمولی می‌پردازند که فقط نویسندگانی که در جایگاه اقلیت در سیستمِ هالیوود قرار می‌گیرند قادر به روایتِ آن‌ها هستند، یکی از بهترین اتفاقاتی است که در سال‌های اخیر برای سینما و تلویزیون افتاده است. همچنین به‌عنوانِ کسی که دقیقا قرار گرفتن در وضعیتِ مشابه‌ی بیلی را تجربه کرده‌ام، روی کاغذِ ارتباط گرفتن با این فیلم ردخور نداشت.

خلاصه‌قصه‌ی «خداحافظی» نویدِ فیلمی را می‌دهد که لاکِ کاراکترهایش را زیرِ فشارِ رازی که تحمل می‌کنند می‌شکند، به درگیری‌های پُرهیاهویی بینِ آن‌ها منجر می‌شود و با استفاده از مرگِ اجتناب‌ناپذیری که به سوی آن در حرکتیم، انرژی محزون و پُرتعلیق و تنشی به آرام‌ترین و خوشحال‌ترین لحظاتش تزریق می‌کند. اما متاسفانه فیلم در اجرا منهای چند لحظه‌ی جسته و گریخته، در شکوفا کردنِ پتانسیلی که خلاصه‌قصه‌اش در اختیارش می‌گذارد شکست می‌خورد.

به محض اینکه با ایده‌ی داستانی این فیلم روبه‌رو می‌شوی، خودت را مشغولِ خیال‌پردازی درباره‌ی تمام مسیرهای گوناگون و هیجان‌انگیزی که فیلم می‌تواند برود تصور می‌کنی. بالاخره مرگ به‌عنوانِ بزرگ‌ترین وحشتِ بشریت که تمام رفتارهایش را به‌طور خودآگاه و ناخودآگاه کنترل می‌کند، دریچه‌ی بی‌نظیری برای کندنِ پوست این کاراکترها و عریان کردنشان است. «خداحافظی» اما در آن دسته فیلم‌هایی قرار می‌گیرد که باز دوباره ثابت می‌کند که همه‌چیز ایده نیست.

این فیلم گرچه سؤالِ جذاب و بحث‌برانگیزی را مطرح می‌کند، ولی درنهایت در پروسه‌ی بسط دادنِ آن و در شکل دادن یک روایتِ منسجم براساسِ آن شکست می‌خورد. «خداحافظی» از نظرِ وحشتِ مضطرب‌کننده‌ای که به درونِ یک خانواده نفوذ می‌‌کند و آن خانواده بالاخره دربرابر انکار کردنِ آن کم می‌آورد و در انفجاری زشت اما باشکوه متلاشی می‌شود یادآورِ «کریشا» است. اگر اینجا مرگ روی همه‌چیز سایه انداخته است، در «کریشا» مادرِ خانواده و گذشته‌ی پُرالتهابی که با آن خانواده دارد، انسجامش را تهدید می‌کند.

مادر خانواده که قبلا معتاد بوده، در یک جشنِ خانوادگی شرکت می‌کند، اما در تک‌تکِ تعاملاتِ او با اعضای خانواده یک‌جور اضطراب و شرم‌ساری موج می‌زند. او به‌عنوان کسی که بارها در دورانِ اعتیادش به این خانواده آسیب رسانده است و با ترک اعتیادهای دروغینش به آن‌ها خیانت کرده، شخصِ غیرقابل‌اعتمادی است که تلاش او برای آشتی کردن و جبران کردنِ اشتباهاتش در تضاد با تمایلِ دیگران برای دوری از او قرار می‌گیرد.

البته که هر فیلمی هویتِ منحصربه‌فردِ خودش را دارد، اما هر دو به‌عنوانِ فیلم‌هایی درباره‌ی خانواده‌هایی که یک ناراحتی مضطرب‌کننده که جلوی خودشان را از به زبان آوردنِ آن می‌گیرند، در دورانِ جشن و خوشحالی اذیتشان می‌کند، هسته‌ی داستانی مشابه‌ای دارند. در اجرا اما یکی از آن‌ها تهِ ایده‌اش را در می‌آورد و دیگری حتی در نیم‌پز کردنِ ایده‌اش هم عاجز است و یک محتوای خام تحویل‌مان می‌دهد. هر دو فیلم پیش از هرچیز دیگری درباره‌ی خانواده هستند، ولی هرچه «کریشا» یا «بیمارِ بزرگ»، خانواده را احساس می‌کنیم، از احساس کردنِ آن در «خداحافظی» عاجزیم.

در عوض خانواده‌ی «خداحافظی» به‌جای یک عنصرِ واحد با یک قلب تپنده‌ی مشترک که درست مثل یک خانواده‌ی واقعی درونِ یکدیگر جریان دارند، همچون غریبه‌هایی که برچسبِ عمو و دایی و عمه و پسرعمو به پیشانی‌شان خورده است احساس می‌شوند. اما مشکلِ اصلی «خداحافظی» این است که به‌جای اینکه به درگیری‌های مختلفی که از درونِ بحرانِ اصلی‌اش سرچشمه می‌گیرند بپردازد، بحرانِ‌ اصلی‌اش را به روش‌های مختلفی تکرار می‌کند. به‌جای اینکه به‌جای خاصی برسد، روی تردمیل درجا می‌زند.

به عبارت ساده‌تر، پرده‌ی آغازینِ «خداحافظی» تا پرده‌ی دوم و پرده‌ی سوم هم کِش می‌آید. بحرانِ اصلی فیلم به‌جای اینکه پرداخت شود، مدام به روش‌های مختلفی از نو معرفی می‌شود. فیلم به ازای هر قدمِ رو به جلو، دو قدم رو به عقب برمی‌دارد. مشکلِ کلیدی فیلم این است که چالشِ لازم و کافی برای گلاویز کردنِ پروتاگونیستش با آن از لحاظ روانی یا فیزیکی را فراهم نمی‌کند.

اگرچه فیلم شاملِ صحنه‌ای می‌شود که طی آن بیلی کنترلش را از دست می‌دهد و در حال اشک‌ ریختن مونولوگی پُرآب و تابی را درباره‌ی ترک کردنِ‌ چین در کودکی بیان می‌کند، ولی نه‌تنها مونولوگِ بیلی به‌جای نقطه‌ی اوجِ یک قوسِ شخصیتی، همچون یک لحظه‌ی ناگهانی به نظر می‌رسد و در نتیجه واکنشی که می‌خواهد را از مخاطب نمی‌گیرد، بلکه آن‌قدر تمام فکر و ذکرِ فیلم به درگیری اصلی‌اش معطوف است که اجازه نمی‌دهد تا داستان و شخصیت‌هایش از آن فاصله بگیرند یا پیچیدگی‌های بیشتری را چارچوب آن کشف کند.

تقریبا تمامِ نیمه‌ی اول فیلم از سکانس‌های یکسانی تشکیل شده است که همه حول و حوشِ این سؤال که «آیا بیلی باید حقیقت را به مادربزرگش بگوید یا نه؟» می‌چرخند. بالاخره پس از اینکه چند بار تلاشِ اعضای خانواده را برای مخفی نگه داشتنِ حقیقت از مادربزرگشان می‌بینیم، این درگیری به‌دلیلِ عدم اضافه شدن هرگونه گره و غافلگیری جدیدی به آن، یکنواخت می‌شود و ماهیتِ قابل‌لمسِ ابتدایی‌اش را از دست می‌دهد.

محتوای پست ها و مطالب این وب سایت، توسط کاربران آن، تهیه و تولید می شود، به همین دلیل تیم مجله میترا مسئولیتی در قبال محتوای منتشر شده، نخواهد داشت
کلمات کلیدی : نقد فیلم ، فیلم خداحافظی ، فیلم The Farewell


تبلیغ با میترا نت