دسته بندی پست ها
پست های اسپانسرپیشنهاد سردبیرتازه ترین پست هاپر بازدید ترین پست هامحبوب ترین پست هازیبایی، بهداشت و سلامتتغذیه و آشپزیعلمی و آموزشیروزانه و اجتماعیخانه و خانوادهتکنولوژی و فناوریطنز و داستانیتاریخی و گردشگریعکس و کاریکاتوراینترنت و کامپیوترطبیعت، حیوانات و محیط زیستفلسفی و اخلاقیبازی و سرگرمیخلاقیت و نوآوریفرهنگی و هنریفیلم و سریالاقتصادی و مالیگرافیک و طراحیورزشی و تندرستی
1

مجله میترا

English
ورود به حساب ثبت نام
English خروج پیشخوان پرداخت آنلاین



نقد مستند Apollo 11

پست های بیشتر از دسته فیلم و سریال

مستند Apollo 11 شاید فیلمِ یکدستی نباشد، اما در بهترین لحظاتش موفق به بیدار کردنِ احساسِ بدوی اکتشاف در انسان از تماشای مأموریت فرود انسان روی ماه می‌شود که دیدنِ آن را برای نسلِ حال واجب می‌کند.
گزارش تخلف دوست داشتم ( 11 ) بنچاق !
نویسنده : hoomanz شماره پست : 33405 تاریخ انتشار : 1398/10/13
آخرین کاربرانی که این پست را دوست داشتند : ns6200 , marlboro477 , famzed , Nikan2020 , Bostodl , poriaspn , Ghasemi , Masoud123456789 , Faren , behzaddeh , ali222 ,
کارل سیگن، ستاره‌شناسِ آمریکایی، در بخشی از کتاب «نقطه‌ی آبی‌ کمرنگ» درباره‌ی چیزی صحبت می‌کند که تعریف‌کننده فلسفه‌ی ساختِ فیلمی مثل «آپولو یازده» است: ما انسان از همان ابتدا خانه‌به‌دوش بودیم. تک‌تک درختان را تا شعاعِ چند کیلومتری می‌شناختیم. زمانی‌که میوه‌ها رسیده می‌شدند، سر وقتشان حاضر می‌شدیم. ما گله‌ی حیوانات را در مهاجرت‌های سالانه‌شان دنبال می‌کردیم. ما با استفاده از مخفی‌کاری، تظاهر، کمین کردن یا حمله‌ی مستقیم، از گوشتِ تازه تغذیه می‌کردیم.

همکاری عده‌ی کمی از ما می‌توانست به چیزی دست پیدا کند که بسیاری از ما تنهایی در شکارِ آن شکست می‌خوردیم. ما روی یکدیگر حساب باز می‌کردیم. فکرِ دوام آوردن به‌تنهایی به همان اندازه مضحک بود که ساکن شدن در یک جا. ما در همکاری با یکدیگر از بچه‌هایشان دربرابرِ شیرها و کفتارها مراقبت می‌کردیم. ما به آن‌ها مهارت‌هایی که نیاز داشتند را آموزش دادیم. و همچنین مهارتِ ساختِ ابزارها. آن زمان هم مثل حالا تکنولوژی نقشی کلیدی در بقایمان ایفا می‌کرد.

وقتی خشکسالی مدتِ زیادی طول می‌کشید یا وقتی سرمایی ناراحت‌کننده در هوای تابستان باقی می‌ماند، گروه به حرکت می‌افتاد؛ بعضی‌وقت‌ها به سوی سرزمین‌های ناشناخته. ما یک مکانِ بهتر را جست‌وجو می‌کردیم. گونه‌ی بشر 99/9 درصد از عمرش، شکارچی و گردآورنده بوده‌ است؛ مسافرِ دشت‌ها و جلگه‌های وسیع. آن زمان خبری از هیچ نگهبانِ مرز یا مقامات گمرک نبود. همه‌جا وحشی و دست‌نخورده در انتظارِ تصاحب بود. تنها چیزی که جلویمان را می‌گرفت به محدوده‌ی سیاره‌ی زمین، اقیانوس، آسمان و هر از گاهی همسایه‌های بدخلق‌مان خلاصه شده بودند.

اما وقتی آب‌و‌هوا به نفع‌مان بود، وقتی غذا فراوان بود، حاضر بودیم در یک جا ساکن شویم. ما در ده هزار سال گذشته (یک لحظه‌ی گذرا در تاریخِ بلندمان)، زندگی عشایری را رها کرده‌ایم. ما گیاهان و حیوانات را رام کرده‌ایم. وقتی می‌توانی کاری کنی غذا سراغت را بگیرد، چرا تغقیبش کنی؟ نحوه‌ی زندگی جدیدمان اما با وجود تمام منافعِ مادی‌اش، ما را ناراضی و عصبی رها کرده است. ما حتی پس از گذراندن 400 نسل در روستاها و شهرها، هنوز ریشه‌‌‌مان به‌عنوانِ موجوداتی سرگردان و خانه‌به‌دوش را فراموش نکرده‌ایم.

جاده‌های باز کماکان ما را به آرامی همچون ترانه‌ای تقریبا فراموش‌شده از کودکی به سوی خود فرا می‌خوانند. با حالتِ رومانتیکِ خاصی به مکان‌های دورافتاده می‌اندیشیم. این احساس به وسیله‌ی فرایندِ گزینشِ طبیعی به‌طرز دقیقی به‌عنوان یکی از عناصرِ کلیدی بقایمان در ذات‌مان ساخته شده است. تابستان‌های بلند، زمستان‌های ملایم، برداشت‌های غنی و شکارهای فراوان، هیچکدام برای همیشه دوام نمی‌آورند. ما نمی‌توانیم آینده را پیش‌بینی کنیم. رویدادهای فاجعه‌بار خیلی خوب بلد هستند چگونه یواشکی غافلگیرمان کنند.

زندگی شما، زندگی گروه‌تان یا حتی زندگی تمام گونه‌تان ممکن است به یک عده‌ی کوچک اما بی‌قرار وابسته باشد؛ کسانی که تحتِ تاثیرِ چیزی که به سختی می‌توانند بفهمند یا توضیح بدهند، به سوی سرزمین‌های کشف‌نشده و دنیاهای جدید جذب می‌شوند. یا همان‌طور که هرمن ملوین در «موبی دیک» حرفِ دلِ همه‌ی مسافران سرگردان و خانه‌به‌دوشِ تمامِ عصرهای تاریخ و مکان‌ها را می‌زند: «من گرفتارِ خارشِ آرام‌ناشدنی برای چیزهای دور از دسترس هستم. دوست دارم در دریاهای خطرناک سفر کنم و به‌سواحلِ وحشی پیاده شوم...».

دنیای شناخته‌شده از نگاهِ یویانیان و رومیان باستان به اروپا و بخش‌های کوچکی از آسیا و آفریقا خلاصه شده بود که همه توسط چیزی که آن را «دنیای اقیانوس» می‌نامیدند، محاصره شده بودند. مسافران ممکن بود با موجوداتِ فرومایه‌ای به اسم بربرها یا با موجداتِ برتری به اسم خدایان برخورد کنند. هر درختی، حوری خودش و هر منطقه‌ای، قهرمانِ افسانه‌ای خودش را داشت. اما حداقل در ابتدا خدایان زیادی وجود نداشتند. آن‌ها در کوهستان‌ها، زیرِ زمین، در دریا یا در آسمان زندگی می‌کردند. آن‌ها به مردم پیغام می‌رساندند، در امورِ انسان‌ها دخالت می‌کردند و با ما معاشقه می‌کردند.

اما در گذر زمان، همین که ظرفیت‌های اکتشافی انسان به اوجِ خودش رسید، با چند غافلگیری روبه‌رو شدیم: بربرها می‌توانستند به اندازه‌ی یونانیان و رومیان باهوش باشند. آفریقا و آسیا وسیع‌تر از چیزی که حدس می‌زدند بودند. دنیای اقیانوس غیرقابل‌عبور نبود. سه قاره‌ی کاملا جدید وجود داشت که آسیایی‌ها در عصرهای گذشته در آن‌ها ساکن شده بودند و خبرش هرگز به اروپا نرسیده بود. راستی، یافتن خدایان هم به‌طرز ناامیدکننده‌ای سخت بود. از چند میلیون‌ سال پیش که در ابتدا در آفریقای شرقی ظهور کردیم، ما در سراسرِ سیاره پخش شده‌ایم.

انسان‌ها در هر قاره‌ای و روی دورافتاده‌ترین جزیره‌ها، از قطب شمال تا قطب جنوب، از کوه اِورست تا دریای مُرده، از کفِ اقیانوس تا حتی منزل‌هایی در 200 مایلی زمین ساکن هستند. این روزها به نظر می‌رسد که دیگر هیچ جایی برای اکتشاف باقی مانده است؛ حداقل روی خشکی‌های زمین.

ما کاوشگران که به قربانیانِ موفقیتِ خودمان تبدیل شده‌ایم، مجبور به خانه‌نشینی هستیم. البته که انسان‌ها چه به خاطر جنگ و ستمگری و چه به خاطر خشکسالی به سفر در سراسرِ سیاره ادامه می‌دهند، اما در سرزمین‌هایی که به آن‌ها فرار می‌کنیم با انسان‌هایی که از قبل در آن‌ها مستقر شده‌اند مواجه می‌شویم. در این نقطه است که سرمان را به سمتِ آسمان بلند می‌کنیم و دنیاهای کشف‌نشده‌ای را در قالبِ سیاره‌هایی که به ستاره‌ای که به جاذبه‌ی آن‌ها زنجیر شده‌اند پیدا می‌کنیم.

دنیای ما و منظومه شمسی ما توسط اقیانوسی بی‌انتها از فضایی پُر از دنیاهای جدید محاصره شده است. اما همان‌طور که اقیانوسِ روی زمین درنهایت قابل‌عبور از آب درآمد، ما نیز خودمان را دربرابرِ اقیانوسِ فضا در همان موقعیتی که یونانیان و رومیان باستان قرار داشتند پیدا کرده‌ایم. شاید هنوز خیلی زود باشد. شاید هنوز زمانش نرسیده باشد. اما دنیاهای دیگر همچون فرصت‌های نویدبخش، بهمان چشمک می‌زنند. این جرم‌های آسمانی اغواکننده در آنسوی دره‌ای عظیم ایستاده‌اند و ما را به سوی خود فرا می‌خوانند.

در نگاه اول پُل زدن به روی این دره‌ی بیگانه و بی‌رحم غیرممکن به نظر می‌رسد، اما انسان‌ها ثابت کرده‌اند که نباید انگیزه‌ی ذاتی آن‌ها برای درنوردیدنِ ناشناخته‌ها را دست‌کم گرفت. خیره شدن به فضا همچون خیره شدن به درونِ تلسکوپی است که خالص‌ترین و عمیق‌ترین و غیرقابل‌توصیف‌ترین احساسات‌مان را برایمان در قالبِ تصاویری انتزاعی و اکسپرسیونیستی از کره‌های رنگارنگِ معلق در تاریکی آشکار می‌کند.

تمایل به فتح کردن فضا، بی‌قراری از تماشای حلقه‌های زُحل، تصورِ لحظه‌ی برخوردِ شهاب‌سنگ‌ها به بدنِ ماه در میلیون‌ها سالِ قبل، همه از آتشی بسیار عمیق‌تر در درون‌مان سرچشمه می‌گیرد که فضا همچون سوختِ اورانیوم‌گونه‌ای است که آن را پاکیزه‌تر و قدرتمندتر از همیشه می‌سوزاند و زنده نگه می‌دارد. طبیعی است که رویدادِ فرودِ نخستین انسان روی سطحِ ماه در بیستم ژوئیه 1969 طی مأموریتِ آپولو یازده از جایگاه ویژه‌ای در تاریخِ انسانِ اکتشافگر برخوردار باشد.

رویدادی که خیلی‌ها نمونه‌اش را پیش از آن ندیده بودند و آن را بزرگ‌تر از بزرگ‌ترین رویدادهای جهانی طولِ عمرشان معرفی می‌کردند. عده‌ای رسیدنِ نیل آرمسترانگ به ماه را به رسیدنِ کریستوفر کلومبوس پس از پشت سر گذاشتنِ اقیانوسِ کشف‌نشده به آمریکا مقایسه می‌کردند: هر دو پیش‌قراول‌های اکتشافاتی پایه‌دار بودند. ورنر فون براون، طراحِ راکتِ ناسا فرود بر ماه را با لحظه‌ای که اولین جانور، دریا را به سوی زمین خشک ترک کرد مقایسه کرد.

رئیس‌جمهور ریچارد نیکسون پایش فراتر گذاشت و گفت، این هفته، بزرگ‌ترین هفته‌ی تاریخِ زمین از زمان آغاز دنیا، از زمانِ خلق دنیا است. گرچه تمامی این واکنش‌ها غلو می‌کردند، ولی تقریبا همه پروازِ آپولو یازده را موفقیتی مشترک برای سیاره می‌دانستند. ناسا تخمین زد که به‌دلیل پوششِ تقریبا جهانی رادیو و تلویزیونی این رویداد، بیش از نیمی از جمعیت زمین از اتفاقات آپولو یازده در زمانِ واقعی اطلاع داشتند. دنیا برای مدتی احساسِ بهتری نسبت به خودش داشت.

گرچه آپولو یازده نماینده‌ی دستاوردی یگانه در نوعِ خودش بود، اما برنامه‌ی کلی آپولو پس از سه سال و شش فرود موفقیت‌آمیز روی سطح ماه، به‌طور ناگهانی در سال 1972 متوقف شد. همین که بودجه کاهش پیدا کرد و فضای سیاسی و مسابقه‌ای که در ابتدا موتورِ برنامه‌ی آپولو را روشن کرده بود تغییر کرد، به نظر می‌رسید عموم مردم هم از ماجراجویی فضایی ماه‌نوردان خسته شد‌ه‌اند. اما شاید مهم‌ترین دستاوردِ برنامه‌ی آپولو این بود که برای اولین‌بار جایگاهِ زمین در کیهان را بهتر از هر چیزِ دیگری برایمان آشکار کرد. تا آن زمان دریانوردان به سختی از سواحلِ قاره‌ها نقشه‌برداری کرده بودند.

جغرافیدانان، آن یافته‌ها را به نمودارها و کره‌ها ترجمه کرده بودند. عکس‌هایی از تکه‌های کوچکی از زمین در ابتدا توسط بالون‌ها و هواپیماها و بعد موشک‌ها در جریان پروازهای کوتاهِ فضایی و در آخر فضاپیماهای مدارِ زمین گرفته شده بودند. درحالی‌که تقریبا همه پذیرفتند که زمین، کروی است و تمامی‌مان با جاذبه به سطحِ آن چسبیده‌ایم، اما واقعیتِ شرایط‌مان تا زمانی‌که عکس مشهوری که فضانوردانِ آپولو هفده در مسیرشان به سمت ماه از زمین گرفتند و به «تیله‌ی آبی» معروف شد، واقعا درک نشده بود.

آن عکس به عکسِ نمادینِ عصر ما تبدیل شد. در این عکس قطب جنوب که آمریکایی‌ها و اروپایی‌ها باور دارند در سمتِ پایینِ سیاره قرار دارد و بعد تمامِ قاره‌ی آفریقا دیده می‌شود که تا بالا کشیده شده است: می‌توان اتیوپی، تانزانیا و کنیا، جایی را که نخستین انسان‌ها زندگی کرده بود دید. در بالای سمتِ راست عبرستان سعودی قرار دارد. دریای مدیترانه هم به زور و زحمت در بالای آفریقا سرک کشیده است؛ جایی که تمدنِ جهانی بشر ظهور کرد.

آدم می‌تواند آبی اقیانوس، رنگِ زرد و سرخِ کویرِ ساهارا و بیابانِ عربستان و رنگِ قهوه‌ای و سبزِ جنگل‌‌ها و چمن‌زارها را تشخیص بدهد. اما با این وجود، نه هیچ‌ نشانه‌ای از انسان‌ها و نه هیچ نشانه‌ای از تغییراتی که روی سطحِ زمین ایجاد کرده‌ایم است؛ نه ماشین‌هایمان و نه خودمان. ما و کشورهایمان کوچک‌تر و عاجزتر از آن هستیم که توسط فضاپیمایی بین زمین و ماه به چشم بیاید. از نقطه نظرِ عکاسِ این عکس، شیفتگی دیوانه‌وارِ ما با وطن‌پرستی به چشم نمی‌آید.

عکس‌های آپولو از کلِ سیاره‌ی زمین چیزی را به عموم مردم منتقل کردند که ستاره‌شناساس به خوبی از آن خبر داشتند: انسان‌ها در مقیاس دنیاها (اگر ستاره‌ها و کهکشان‌ها را نادیده بگیریم) ناچیز هستند؛ پرده‌ی نازکی از زندگی روی توده‌ی تنها و گمنامی از سنگ و فلز در پهنای فضا. بخشِ تراژیکِ ماجرا این است که به نظر می‌رسد برنامه‌ی آپولو برای نسلِ بعدی بیش از یک دستاوردِ بزرگ، در بهترین حالت همچون یک اتفاقِ تاریخی دیگر که فقط هست به نظر می‌رسد. بالاخره طبیعتا به دست آوردنِ چیزی بدون اینکه با تک‌تکِ سلول‌های بدنت برای داشتنِ آن لحظه‌شماری نکرده باشی باعث می‌شود که واقعا قادر به اهمیت دادن به آن نباشی.

اینکه در هیاهو و جنب و جوشِ آن سال‌ها زندگی نکرده باشی، فهمیدنِ احساسِ غیرقابل‌توصیفِ تماشای فرود انسان روی یک دنیای خارجی را سخت می‌کند. اما یکی دیگر از دلایلِ ناتوانی اکثرمان در درکِ عظمتِ مأموریتِ آپولو یازده از چیزی طبیعی سرچشمه می‌گیرد: ذهنِ ما انسان‌ها از یک جایی به بعد در تصور کردنِ بزرگی یک چیز به بن‌بست می‌خورد و همه‌چیز از عمیقا درک کردنِ بزرگی آن چیز به یک سری اعداد و ارقام و مقایسه نزول می‌کند.

مثلا آیا می‌دانستید پرواز کردن به دور زمین با یک بویینگ 747 با نهایت سرعتِ ممکن، چهل و دو ساعت طول می‌کشد؟ حالا آیا می‌دانستید پرواز کردن به دورِ خورشید با همین سرعت، شش ماه طول می‌کشد؟ حالا آیا می‌دانستید ستاره‌ی «سیروس» بیش از دو برابرِ خورشید است؟ حالا آیا می‌دانستید ستاره‌ی «آلدابوران»، 52 برابر بزرگ‌‌تر از خورشید است؟ بله، مغز من هم گیرپاچ می‌کند! عدم توانایی ما در بستنِ آرواره‌ی ناچیزِ مغزمان به دورِ بزرگی چیزها یعنی به‌سادگی از کنارشان می‌گذریم. این موضوع نه فقط درباره‌ی بزرگی اجرامِ آسمانی، بلکه درباره‌ی تصور کردنِ بزرگی رویدادها هم صدق می‌کند.

تصورِ انسان‌ها در حال تماشای زمین از یک دنیای دیگر هم آن‌قدر بزرگ‌تر از بزرگ‌ترین رویدادهای بشری است که مغزمان را به مجبور به کُشتی گرفتن با خودش می‌کند. مخصوصا اگر جزو کسانی باشیم که به اشتباه فکر می‌کنند ماه در چند قدمی زمین قرار دارد و اگر دست‌مان را دراز کنیم می‌توانیم آن را بگیریم؛ درحالی‌که ماه آن‌قدر از زمین فاصله دارد که می‌توان تمامِ سیاره‌های منظومه شمسی را درکنارِ یکدیگر در فاصله‌ی بینِ زمین و ماه جا داد.

محتوای پست ها و مطالب این وب سایت، توسط کاربران آن، تهیه و تولید می شود، به همین دلیل تیم مجله میترا مسئولیتی در قبال محتوای منتشر شده، نخواهد داشت
کلمات کلیدی : نقد مستند ، مستند Apollo 11 ، مستند آپولو 11


تبلیغ با میترا نت