دسته بندی پست ها
پست های اسپانسرپیشنهاد سردبیرتازه ترین پست هاپر بازدید ترین پست هامحبوب ترین پست هازیبایی، بهداشت و سلامتتغذیه و آشپزیعلمی و آموزشیروزانه و اجتماعیخانه و خانوادهتکنولوژی و فناوریطنز و داستانیتاریخی و گردشگریعکس و کاریکاتوراینترنت و کامپیوترطبیعت، حیوانات و محیط زیستفلسفی و اخلاقیبازی و سرگرمیخلاقیت و نوآوریفرهنگی و هنریفیلم و سریالاقتصادی و مالیگرافیک و طراحیورزشی و تندرستی
1

مجله میترا

English
ورود به حساب ثبت نام
English خروج پیشخوان پرداخت آنلاین



نقد فیلم It: Chapter 2

پست های بیشتر از دسته فیلم و سریال

فیلم It: Chapter 2 نه‌تنها قدمی برای بهبودی مشکلاتِ قسمتِ اول برای ارائه‌ی اقتباسی وفادار به روحِ کتاب استیون کینگ برنمی‌دارد، بلکه تمام نقاطِ ضعفِ آن فیلم را ضربدر دو می‌کند.
گزارش تخلف دوست داشتم ( 6 ) بنچاق !
نویسنده : hoomanz شماره پست : 33092 تاریخ انتشار : 1398/09/25
آخرین کاربرانی که این پست را دوست داشتند : famzed , marlboro477 , Faren , vashty , Ghasemi , parvin ,
شاید راحت‌ترین کاری که می‌توانستم برای بررسی «آن: فصل دوم» (It: Chapter 2) انجام بدهم این بود که کلِ نقدِ منفی‌ای که برای قسمت اول نوشته بودم را اینجا کپی/پیست کنم و فقط یک «فصل دوم» به آن اضافه کنم. اما حتی این کار هم قادر به منتقل کردنِ تمام و کمالِ همه‌ی مشکلاتِ «فصل دوم» نخواهد بود.

فیلم ترسناک «آن: فصل دوم» یکی از آن فیلم‌های نادری است که از نوشتن درباره‌ی آن نه‌تنها لذت نمی‌برم، که احساسِ بیماری می‌کنم. این موضوع هیچ ربطی به اینکه «فصل دوم»، فیلمِ بدی است ندارد. فیلم‌های بد زیادی هستند که با تمام شور و اشتیاقی که برای فیلم‌های خوب می‌نویسم، برای بررسی‌شان دست به کیبورد می‌شوم.

مسئله از جایی سرچشمه می‌گیرد که «فصل دوم» از آن دنباله‌هایی است که در حالی به تماشای آن می‌نشینی که کوچک‌ترین اُمیدی به غافلگیر شدن، به مواجه شدن با چیزی بهبودیافته‌تر و بهتر از شلم‌شوربای قسمتِ اول نداری؛ منظورم از «اُمید»، از آن امیدواری‌های خالصانه‌ای که با تمام سلول‌های بدنت به وقوعِ چیزی که برای آن لحظه‌شماری می‌کنی اعتقاد داری و وقتی با چیزی غیر از آن روبه‌رو می‌شوی، دردِ چاقوی فرو رفته‌ی خیانت را در عمقِ پشتت احساس می‌کنی نیست؛ حتی آن امیدواری‌های واهی که ته دلت به پوچی آن ایمان داری هم قبول است.

در عوض آن‌ها فیلم‌هایی هستند که به همان اندازه که هیچ دلیلی برای اشتیاق داشتن برای آن‌ها نداری، به همان اندازه هم دلایلِ بسیاری برای انتظار داشتنِ چیزی دلسردکننده‌تر و شلخته‌تر از قسمتِ قبلی داری. حالا چه می‌شود اگر فیلمی که در این دسته‌ی نادر قرار می‌گیرد، اقتباسِ یکی از مهم‌ترین رُمان‌های ترسناکِ تاریخ و شاید تاثیرگذارترین و محبوب‌ترین رُمانِ شخصی خودت هم باشد؟ قضیه درباره‌ی این نیست که من حتی پیش از اینکه فرصتی به فیلم برای ثابت کردنِ خودش به من بدهد، درباره‌ی آن نتیجه‌گیری می‌کنم.

اتفاقا وقتی با پایین‌ترین انتظارات به تماشای یک فیلم می‌نشینی، نقاط قوتِ نامحسوسِ فیلم بیشتر به چشم می‌آیند و نقاط قوتِ واضحش، درخشان‌تر به نظر می‌رسند. قضیه این است که دستِ هالیوود برایمان رو شده است؛ سازوکارِ فرمولِ دنباله‌سازی هالیوود را مثل کفِ دست‌مان می‌شناسیم؛ می‌دانیم که غافلگیری‌مان از دیدنِ دنباله‌ای که مشکلاتِ قسمتِ اول را برطرف کرده است به این بستگی دارد که فرمولِ دنباله‌سازی هالیوود که برای استودیوهای هالیوودی، مقدس‌ترین و غیرقابل‌دستکاری‌ترین و پایدارترین اصلِ جهان‌هستی است، زیر پا گذاشته شود. و دیدنِ چنین روزی تقریبا غیرممکن است.

مهم‌ترین اصلِ فیلمسازی هالیوود می‌گوید که هیچ چیزی در پروسه‌ی تولیدِ فیلم در غیرریسک‌پذیرترین، محافظه‌کارانه‌ترین و بی‌خلاقیت‌ترین حالتِ ممکن تغییر نخواهد کرد. این موضوع حتی درباره‌ی پافشاری روی فرمول‌های شکست‌خورده هم صدق می‌کند. شاید «ترمیناتور 3» شکست خورده باشد، ولی پارامونت سه مرتبه‌ی دیگر آن را با سه دنباله‌ی شکست‌خورده‌ی دیگر ادامه می‌دهد. شاید مارول‌سازی کاراکترهای غیرکامیک‌بوکی شکست خورده باشد، ولی باز هالیوود به پافشاری روی ساختنِ «شاه آرتور»ها، «افسانه‌ی تارزان»‌ها و «غارتگر»ها ادامه می‌دهد. اما مشکل زمانی بدتر می‌شود که یک فیلم تمامِ رکوردهای باکس آفیس را جابه‌جا می‌کند.

وقتی قسمت اول «آن» به صدرِ جدولِ پُرفروش‌ترین فیلم‌های ترسناکِ بزرگسالانه‌ی گیشه راه پیدا کرد، دیگر نقاطِ ضعفِ فیلم اهمیت نداشت. این فروش حکم مهرِ تاییدی روی فرمولِ جواب‌پس‌داده‌‌ی فیلم را داشت. بنابراین نه‌تنها باید انتظار تکرارِ مرحله به مرحله‌ی فرمولِ فیلم قبلی را در دنباله داشتی باشی، بلکه باید خودت را با مقدارِ بیشتر، بزرگ‌تر، پُرسروصداتر، بی‌مغزتر و گران‌قیمت‌تری از آن‌ها آماده کنی.

دقیقا به خاطر همین است که گرچه قسمت اول با استقبالِ نسبی منتقدان و عموم طرفداران مواجه شد، اما اکثرِ همان کسانی که حرف‌های خوبی برای گفتن درباره‌ی قسمت اول داشتند، نمی‌توانند از دیدنِ «فصل دوم» ابرازِ دلسردی نکنند و همان کسانی که دل خوشی از قسمت اول نداشتند، از اینکه قسمت دوم به پایین‌تر از استانداردهای پایینِ قسمت اول سقوط کرده است شگفت‌زده نشدند. مسئله این است که حالا نه‌تنها مشکلاتِ فیلمِ اول در اینجا گل‌درشت‌تر شده‌اند، بلکه مشکلاتِ گل‌درشتِ فیلم اول هم در اینجا واضح‌تر از حالتِ عادی شده‌اند.

در نتیجه، «فصل دوم» چنان ساختارِ بی‌در و پیکر، محتوای پخش و پلا، روایتِ کج و کوله، لحنِ شلخته و کارگردانی آواره‌‌ای دارد که فیلم اول در مقایسه با آن هدفمند و فکرشده به نظر می‌رسد. «فصل دوم» به‌گونه‌ای به تمامِ چیزهایی که کتابِ استیون کینگ به آن معروف است پشت می‌کند که دوست دارم تمام حرف‌هایی را که درباره‌ی عدمِ وفاداری فیلم اول به کتاب گفته بودم پس بگیرم.

در تمامِ طول دو ساعت و 50 دقیقه‌ای «فصل دوم» احساس می‌کردم که مسافرِ ماشینی بدون ترمز هستم که راننده‌اش پس از مصرف مقدارِ زیادی مواد روانگران، چشمانش را با چشم‌بند بسته است و در حالِ رانندگی در یکی از پُرچاله‌چوله‌ترین جاده‌های دنیا است.

این فیلم از سکانسِ افتتاحیه تا سکانسِ اختتامیه‌اش با چنان صحنه‌های تکراری و بیهوده‌ای پُر شده است که در طولِ آن به همان اندازه که چشمانم به‌طرز غیرقابل‌تحملی از خواب‌آلودگی سنگینی می‌کرد، به همان اندازه هم احساس می‌کردم روی عرشه‌ی یک کشتی قرن هجدمی وسط یک اقیانوسِ طوفانی سعی می‌کنم تا دریازدگی‌ام را به‌طرز ناموفقی کنترل کنم. انگار فیلم از صفر با این هدف ساخته شده که عمدا رسیدن از یک نقطه‌ی داستانی به نقطه‌ی داستانی بعدی را تا آن‌جا که می‌تواند برای بیننده به کارِ طاقت‌فرسا و آزاردهنده‌ای تبدیل کند.

بعضی فیلم‌ها فارغ از اینکه چقدر طولانی هستند، از چنان ریتمِ سلیس و حساب‌شده‌ای بهره می‌برند که تجربه‌ی گذشت زمان را برای بیننده ناپدید می‌کنند؛ «فصل دوم» اما در آن دسته فیلم‌های درازمدتی قرار می‌گیرد که از چنان روایتِ چهل‌تیکه و ریتمِ خسته‌کننده‌ای زجر می‌کشد که گویی تک‌تک ثانیه‌هایی که با آن می‌گذرانیم را به بیننده یادآوری می‌کند؛ «فصل دوم» به کسالت‌باری کلاسِ ریاضی برگزارشده در ساعتِ شش عصرِ تابستان است؛ «فصل دوم» از آن فیلم‌هایی است که انگار عمدا برای طاق کردنِ طاقتِ بیننده در دنبال کردنش تلاش می‌کند.

تماشای «فصل دوم» مثل این می‌ماند انگار تولیدِ فیلم، پیش از کامل شدنِ فیلمنامه آغاز شده است؛ انگار سازندگان همین‌طوری سکانس به سکانس یک چیزهایی از خودشان سرهم‌بندی کرده‌اند و جلو رفته‌اند. این احساسِ گم‌شدگی، احساسِ عجیبی برای فیلمی که از نقشه‌ی راهِ فوق‌العاده‌ای در قالبِ کتابِ افسانه‌ای استیون کینگ بهره می‌برد است. اما جدا از تمام چیزهایی که باعث می‌شد تا هرگز نتوانم امیدی به نتیجه دادنِ این فیلم‌ها داشته باشم، مسئله این است این فیلم‌ها محصولِ رویکردی «زورچپونی» هستند.

برای یافتنِ مشکلاتِ «فصل دوم» باید به گذشته سفر کنیم؛ به روزی که تصمیمِ ساخت این فیلم‌ها گرفته می‌شد. «فصل دوم» مشکلاتِ آشکارِ زیادی دارد، اما اعتقاد دارم که تمامی آن‌ها از مشکلی نادیدنی‌تر سرچشمه می‌گیرند؛ به عبارت دیگر، فیلم‌های «آن» مثالِ بارزِ این ضرب‌المثل هستند: «خشت اول چون نهد معمار کج، تا ثریا می‌رود دیوار کج». یکی از اولین سوالاتی که اقتباس‌کنندگان باید از خودشان بپرسند این است که «فلان کتاب به چه مدیومی قابل‌ترجمه است؟».

حتی پیش از اینکه اقتباس‌کنندگان به نحوه‌ی اقتباس کردنِ کتاب برسند، باید مقصدِ درستی را برای آن انتخاب کنند؛ انتخابِ مقصد درست، بخش بسیارِ بزرگی از مشکلاتی که ممکن است در هنگامِ پروسه‌ی اقتباس با آن برخورد کنند را قبل از اینکه پدیدار شوند حل می‌کند و کارِ حل کردنِ مشکلاتِ دیگر را آسان‌تر می‌کند. مشکلِ اساسی فیلم‌های «آن» و مخصوصا قسمت دوم، خشتِ اولی که در تولیدِ این فیلم‌ها کج قرار گرفته است، انتخابِ مدیومِ مقصد است.

مسئله این است که زمانی‌که ما با یک رُمان یک هزار و 300 و اندی صفحه‌ای، یکی از قطورترین رُمان‌های ژانرِ وحشتِ تاریخ ادبیات مواجه‌ایم، زمانی‌که با رُمانی با هشت شخصیتِ اصلی طرفیم که داستانشان یک بازه‌ی 27 ساله را پوشش می‌دهد، زمانی‌که این رُمان حاوی یک هیولای لاوکرفتی است که اسطوره‌شناسی‌ فعالیت‌هایش روی زمین یک بازه‌ی چند صد ساله را شامل می‌شود، طبیعی است که وقتی زمانِ تصمیم‌گیری درباره‌ی نحوه‌ی اقتباسِ آن فرا می‌رسد، چیزی جز سریالِ تلویزیونی، مقصدِ مناسب‌تری برای اقتباسِ آن به نظر نمی‌رسد.

اقتباسِ «آن» به چیزی به جز یک سریال تلویزیونی همان‌قدر غیرممکن است که اقتباسِ کامیک‌بوکِ «واچمن» به چیزی به جز تلویزیون غیرممکن بود. البته که می‌توان دلیل آورد که اگر «آن» توسط کارگردانانِ ماهرتر و صاحب‌سبک‌تری مثل کوبریک یا دارابونت اقتباس می‌شد، آن‌ها درست مثل کاری که با «درخشش» یا «مسیر سبز» انجام دادند، می‌توانستند در متراکم‌سازی حجمِ بالای این رمان بدون اینکه روحِ اصلی‌اش ضربه بخورد، به نتیجه‌ی قابل‌قبول‌تری برسند.

اما حتی با وجود نشستنِ کارگردانانِ سنگین‌وزنی مثل کوبریک و دارابونت روی صندلی کارگردانی اقتباسِ «آن»، باز هم نمی‌توانم سناریوی جایگزینی را که این کتابِ بزرگ به‌طرز رضایت‌بخشی قابل خلاصه شدن در قالب یک مجموعه‌ی دو قسمتی باشد را تصور کنم.

چون امثالِ «درخشش» و «مسیر سبز» با وجود محتوای زیادشان به خاطرِ پروتاگونیست‌های محدودشان در حالی این توانایی را دارند که متمرکز باقی بمانند که «آن» به‌دلیلِ تعداد بالای پروتاگونیست‌هایش که مدام بین زاویه‌ی دیدِ آن‌ها در کودکی و بزرگسالی رفت‌و‌آمد می‌کند، به این دلیل که همچون مخلوطی از چندین رُمانِ کوچک‌تر است، در قالبِ فیلم‌های سینمایی جواب نمی‌دهد؛ بهترین اتفاقی که می‌توانست برای «آن» بیافتد، اقتباسی در مایه‌های سریال «تسخیرشدگی خانه‌ی هیل» بود.

این سریال در زمینه‌ی اختصاص اپیزودهای منحصربه‌فرد به هرکدام از شخصیت‌هایی اصلی، رفت‌و‌آمد بین تجربه‌هایشان در دورانِ کودکی در خانه‌ی جن‌زده‌ی خانوادگی‌شان و دنبال کردنِ ضایعه‌های روانی به جا مانده از آن دوران در بزرگسالی‌شان که درنهایت، به تصمیمشان برای بازگشت به خانه‌ی خانوادگی‌شان برای تمام کردن کارشان با خانه‌ای که کارش با آن‌ها تمام نشده منتهی می‌شود، به‌گونه‌ای فرمولِ رُمان استیون کینگ را بعضی‌وقت‌ها یک به یک اجرا می‌کند که راستش، اگر هیچ‌وقت سریالِ «آن» ساخته نشود احساسِ کمبود نخواهم کرد.

چون همین الان آن با یک اسم دیگر ساخته شده است؛ از بچه‌هایی که هرکدام، شیاطین خانه را به یک شکل می‌بینند گرفته تا یکی از اعضای خانواده که خودکشی او، اهمیتِ گلاویز شدن با دردهای گذشته را به دیگران یادآوری می‌کند؛ از وحشتِ روانکاوانه‌ای که هیولاهای کریه را به نماینده‌ی بصری درگیری‌های واقعی هرکدام از شخصیت‌ها با غم و اندوه‌هایشان تبدیل می‌کند تا دشمنِ قدرتمندی که از زجر دادن قهرمانان تا مرز فروپاشی روانی‌شان برای بستنِ طنابِ دار به دور گلویشان به دستِ خودشان لذت می‌برد.

از خانه‌ای که به محلِ گردهمایی خاطراتِ زیبا و دردآور تبدیل می‌شود تا رویارویی نهایی قهرمانان با شیطانِ ساکنِ خانه که نه در قالب یک اکشن و تعقیب و گریزِ هالیوودی به تصویر کشیده می‌شود، بلکه نبردِ اراده‌ها است. به عبارت دیگر، شاید بزرگ‌ترین تفاوت‌های «تسخیرشدگی خانه‌ی هیل» و رُمان «آن» به تغییرِ محلِ وقوعِ اتفاقات از یک شهر به یک عمارتِ گاتیک و تغییرِ اسمِ کاراکترها خلاصه شده است. به‌لطفِ این سریال هیچ‌وقت با عقده‌ی ندیدنِ سریال «آن» نخواهم مُرد.

این موضوع نه فقط درباره‌ی «تسخیرشدگی خانه‌ی هیل»، که درباره‌ی فصل اول «چیزهای عجیب‌تر» و «اجسام تیز» هم حقیقت دارد؛ تلویزیون پُر از سریال‌هایی است که شاید اسم کینگ را یدک نمی‌کشند، ولی عناصرِ داستانگویی کینگ، مخصوصا چیزی که در «آن» شاهدش هستیم از سر و روی آن‌ها می‌بارد.

فقط وجودِ این سریال‌ها نشان می‌دهد که مشکلِ ریشه‌ای فیلم‌های اندی موشیتی چیست؛ از زورکی فیلم کردنِ رُمانی که طلبِ سریال می‌کند. این تصمیم به ستون فقراتِ داستانِ استیون کینگ به‌طرز غیرقابل‌ترمیمی آسیب زده است. رمان کینگ در بدترین حالت حداقل محتوای کافی برای یک مینی‌سریال 10 قسمتی و در بهترین حالت، در صورتی که مورد به‌روزرسانی قرار بگیرد و بسط داده شود، توانایی تبدیل شدن به یک سریالِ دو فصلی 20 قسمتی را هم می‌داشت.

شاید بگویید اگر تعدادِ دقایقِ این دو فیلم را جمع بزنیم، به تعداد ساعت‌های یک مینی‌سریال می‌رسیم، اما اینجا صحبت درباره‌ی تعدادِ دقایق لازم برای روایتِ کتابِ کینگ نیست، بلکه صحبت درباره‌ی نحوه‌ی استفاده از این دقایق است. یک فیلم سینمایی حتی اگر سه ساعت هم باشد نمی‌تواند یک ساعتش را کاملا به پرداختِ یک شخصیت اختصاص بدهد که ماهیتِ اپیزودیکِ سریال این توانایی را به سازندگان می‌دهد.

محتوای پست ها و مطالب این وب سایت، توسط کاربران آن، تهیه و تولید می شود، به همین دلیل تیم مجله میترا مسئولیتی در قبال محتوای منتشر شده، نخواهد داشت
کلمات کلیدی : نقد فیلم ، فیلم It Chapter 2 ، فیلم آن فصل دوم


تبلیغ با میترا نت