دسته بندی پست ها
پست های اسپانسرپیشنهاد سردبیرتازه ترین پست هاپر بازدید ترین پست هامحبوب ترین پست هازیبایی، بهداشت و سلامتتغذیه و آشپزیعلمی و آموزشیروزانه و اجتماعیخانه و خانوادهتکنولوژی و فناوریطنز و داستانیتاریخی و گردشگریعکس و کاریکاتوراینترنت و کامپیوترطبیعت، حیوانات و محیط زیستفلسفی و اخلاقیبازی و سرگرمیخلاقیت و نوآوریفرهنگی و هنریفیلم و سریالاقتصادی و مالیگرافیک و طراحیورزشی و تندرستی
1

مجله میترا

English
ورود به حساب ثبت نام
English خروج پیشخوان پرداخت آنلاین



داستان درس بزرگ زندگی و کیسه انار دزدی

پست های بیشتر از دسته طنز و داستانی

زمانی در بچگی باغ انار بزرگی داشتيم كه ما بچه ها خيلی دوست داشتيم، تابستونا كه گرمای شهر طاقت فرسا ميشد، برای چند هفته ای كوچ می كرديم به اين باغ خوش آب و هوا كه حدودن 30 كيلومتری با شهر فاصله داشت، اكثرن ...
گزارش تخلف دوست داشتم ( 10 ) بنچاق !
نویسنده : Faren شماره پست : 32824 تاریخ انتشار : 1398/09/11
آخرین کاربرانی که این پست را دوست داشتند : marlboro477 , ns6200 , mahvash , samane7 , aghighim66 , fzqueen , saleh , sara22daryan , zariaz , khodaismylove ,
زمانی در بچگی باغ انار بزرگی داشتيم كه ما بچه ها خيلی دوست داشتيم، تابستونا كه گرمای شهر طاقت فرسا ميشد، برای چند هفته ای كوچ می كرديم به اين باغ خوش آب و هوا كه حدودن 30 كيلومتری با شهر فاصله داشت، اكثرن فاميل های نزديک هم برای چند روزی می آمدن و با بچه هاشون، در اين باغ مهمون ما بودن، روزهای بسيار خوش و خاطره انگيزی ما در اين باغ گذرانديم اما خاطره ای كه میخوام براتون تعريف كنم، شايد زياد خاطره خوشی نيست اما درس بزرگی شد برای من در زندگيم!

تا جايی كه يادمه، اواخر شهريور بود، همه فاميل اونجا جمع بودن چونكه وقت جمع كردن انارها رسيده بود، 8-9 سالم بيشتر نبود، اون روز تعداد زيادی از كارگران بومی در باغ ما جمع شده بودن برای برداشت انار، ما بچه ها هم طبق معمول مشغول بازی كردن و خوش گذراندن بوديم! بزرگترين تفريح ما در اين باغ، بازی گرگم به هوا بود اونم بخاطر درختان زياد انار و ديگر ميوه ها و بوته های انگوری كه در اين باغ وجود داشت، بعضی وقتها ميتوانستی، ساعت ها قایم شی، بدون اينكه كسی بتونه پيدات كنه!

بعد از نهار بود كه تصميم به بازی گرفتيم، من زير يكی از اين درختان قايم شده بودم كه ديدم يكی از كارگرای جوونتر، در حالی كه كيسه سنگينی پر از انار در دست داشت، نگاهی به اطرافش انداخت و وقتی كه مطمئن شد كه كسی اونجا نيست، شروع به كندن چاله ای كرد و بعد هم كيسه انارها رو اونجا گذاشت و دوباره اين چاله رو با خاک پوشوند، دهاتی ها اون زمان وضعشون خيلی اسفناک بود و با همين چند تا انار دزدی، هم دلشون خوش بود!

با خودم گفتم، انارهای مارو ميدزدی! صبر كن بلـايی سرت بيارم كه ديگه از اين غلطا نكنی، بدون اينكه خودمو به اون شخص نشون بدم به بازی كردن ادامه دادم، به هيچ كس هم چيزی در اين مورد نگفتم! غروب كه همه كار گرها جمع شده بودن و ميخواستن مزدشنو از بابا بگيرن، من هم اونجا بودم، نوبت رسيد به كارگری كه انارها رو زير خاک قايم كرده بود، پدر در حال دادن پول به اين شخص بود كه من با غرور زياد با صدای بلند گفتم: بابا من ديدم كه علی‌ اصغر، انارها رو دزديد و زير خاک قايم كرد! جاشم میتونم به همه نشون بدم، اين كارگر دزده و شما نبايد بهش پول بدين!

پدر خدا بيامرز ما، هيچوقت در عمرش دستشو رو كسی بلند نكرده بود، برگشت به طرف من، نگاهی به من كرد، همه منتظر عكس العمل پدر بودن، بابا اومد پيشم و بدون اينكه حرفی بزنه، یه سيلی زد تو صورتم و گفت برو دهنتو آب بكش، من خودم به علی اصغر گفته بودم، انارها رو اونجا چال كنه، واسه زمستون! بعدشم رفت پيش علی اصغر، گفت شما ببخشش، بچس اشتباه كرد، پولشو بهش داد، 20 تومان هم گذاشت روش، گفت اينم بخاطر زحمت اضافت! من گريه كنان رفتم تو اطاق، ديگم بيرون نيومدم!

كارگرها كه رفتن، بابا اومد پيشم، صورتمو بوسيد، گفت ميخواستم ازت عذر خواهی كنم! اما اين، تو زندگيت هيچوقت يادت نره كه هيچوقت با آبروی كسی بازی نكنی، علی اصغر كار بسيار ناشايستی كرده اما بردن آبروی مردی جلو فاميل و در و همسايه، از كار اونم زشت تره! شب علی اصغر اومد سرشو انداخته بود پايين و واستاده بود پشت در، كيسه ای دستش بود گفت اينو بده به حاج آقا بگو از گناه من بگذره! كيسه رو که بابام بازش كرد، ديديم كيسه ای كه چال كرده بود توشه، به اضافه همه پولـايی كه بابا بهش داده بود...

سخنی بسیار زیبا از امام علی به مالک اشتر: ای مالک! اگر شب هنگام کسی را در حال گناه دیدی، فردا به آن چشم نگاهش مکن، شاید سحر توبه کرده باشد و تو ندانی.

محتوای پست ها و مطالب این وب سایت، توسط کاربران آن، تهیه و تولید می شود، به همین دلیل تیم مجله میترا مسئولیتی در قبال محتوای منتشر شده، نخواهد داشت
کلمات کلیدی : درس های بزرگ زندگی ، گناه و توبه کردن ، با آبروی کسی بازی کردن
 داستان جالبی بود در هر داستانی درسی نهفته هست
برای ارسال نظر و یا سوال، لطفا ابتدا به حساب کاربری تان وارد شوید


تبلیغ با میترا نت