دسته بندی پست ها
پست های اسپانسرپیشنهاد سردبیرتازه ترین پست هاپر بازدید ترین پست هامحبوب ترین پست هازیبایی، بهداشت و سلامتتغذیه و آشپزیعلمی و آموزشیروزانه و اجتماعیخانه و خانوادهتکنولوژی و فناوریطنز و داستانیتاریخی و گردشگریعکس و کاریکاتوراینترنت و کامپیوترطبیعت، حیوانات و محیط زیستفلسفی و اخلاقیبازی و سرگرمیخلاقیت و نوآوریفرهنگی و هنریفیلم و سریالاقتصادی و مالیگرافیک و طراحیورزشی و تندرستی
1

مجله میترا

English
ورود به حساب ثبت نام
English خروج پیشخوان پرداخت آنلاین



چرا پشت سر مسافر آب بر زمین می ریزند؟

پست های بیشتر از دسته طنز و داستانی

هرمزان در سمت فرمانداری خوزستان انجام وظيفه می‌كرد. هرمزان كه يكی از فرمانداران جنگ قادسيّه بود. بعد از نبردی در شهر شوشتر و زمانی كه هرمزان در نتيجه خيانت يک نفر با وضعی نااميد كننده روبرو شد، نخست در قلعه‌ای پناه گرفت و...
گزارش تخلف دوست داشتم ( 6 ) بنچاق !
نویسنده : Faren شماره پست : 32813 تاریخ انتشار : 1398/09/11
آخرین کاربرانی که این پست را دوست داشتند : samane7 , vashty , ns6200 , Ntmi123 , fzqueen , hoomanz ,
هرمزان در سمت فرمانداری خوزستان انجام وظيفه می‌كرد. هرمزان كه يكی از فرمانداران جنگ قادسيّه بود. بعد از نبردی در شهر شوشتر و زمانی كه هرمزان در نتيجه خيانت يک نفر با وضعی نااميد كننده روبرو شد، نخست در قلعه‌ای پناه گرفت و به ابوموسی اشعری، فرمانده تازيها آگاهی داد كه هر گاه او را امان دهد، خود را تسليم وی خواهد كرد.

ابوموسی اشعری نيز موافقت كرد از كشتن او بگذرد و وي را به مدينه نزد عمربن الخطاب بفرستد تا خليفه درباره او تصميم بگيرد. با اين وجود، ابوموسی اشعری دستور داد، تمام 900 نفر سربازان هرمزان را كه در آن قلعه اسير شده بودند، گردن بزنند. (البلاذری، فتوح البُلدان، به تصحيح دكتر صلاح‌الديّن المُنَجَّذ (قاهره: 1956)، صفحه 468)

پس از اينكه تازيها هرمزان را وارد مدينه كردند، لباس رسمی هرمزان را كه ردائی از ديبای زربافت بود كه تازيها تا آن زمان به چشم نديده بودند، به او پوشاندند و تاج جواهرنشان او را كه «آذين» نام داشت بر سرش گذاشتند و ويرا به مسجدی كه عمر در آن خفته بود، بردند تا عمر تكليف هرمزان را تعيين سازد.

عمر در گوشه‌ای از مسجد خفته و تازيانه‌ای زير سر خود گذاشته بود. هرمزان، پس از ورود به مسجد، نگاهی به اطراف انداخت و پرسش كرد: « پس اميرالمؤمنين كجاست؟ » تازيهای نگهبان به عمر اشاره‌ای كردند و پاسخ دادند: «مگر نمی‌بينی، آن اميرالمؤمنين است.» سپس عمر از خواب برخاست. عمر نخست كمی با هرمزان گفتگو كرد و سپس فرمان داد، او را بكشند.

هرمزان درخواست كرد، پيش از كشته شدن به او كمی آب آشاميدنی بدهند. عمر با درخواست هرمزان موافقت كرد و هنگامی كه ظرف آب را به دست هرمزان دادند، او در آشاميدن آب درنگ كرد. عمر سبب اين كار را پرسش نمود. هرمزان پاسخ داد، بيم دارد، در هنگام نوشيدن آب، او را بكشند.

عمر قول داد تا آن آب را ننوشد، كشته نخواهد شد. پس از اينكه هرمزان از عمر اين قول را گرفت، آب را بر زمين ريخت. عمر نيز ناچار به قول خود وفا كرد و از كشتن او درگذشت. این باعث بوجود آمدن فلسفه ای شد که با ریختن آب بر زمین، یعنی زندگی دوباره به شخصی داده می شود تا مسافر برود و سالم بماند.

محتوای پست ها و مطالب این وب سایت، توسط کاربران آن، تهیه و تولید می شود، به همین دلیل تیم مجله میترا مسئولیتی در قبال محتوای منتشر شده، نخواهد داشت
کلمات کلیدی : حکایت ریختن آب پشت سر مسافر ، داستان هرمزان و ابوموسی اشعری ، حکایت عمر و هرمزان
 همه این کارا از خرافات منشا میگیره
 داستان بسیار جالبی بود و واقعا حیرت انگیز بود
برای ارسال نظر و یا سوال، لطفا ابتدا به حساب کاربری تان وارد شوید


تبلیغ با میترا نت