دسته بندی پست ها
پست های اسپانسرپیشنهاد سردبیرتازه ترین پست هاپر بازدید ترین پست هامحبوب ترین پست هازیبایی، بهداشت و سلامتتغذیه و آشپزیعلمی و آموزشیروزانه و اجتماعیخانه و خانوادهتکنولوژی و فناوریطنز و داستانیتاریخی و گردشگریعکس و کاریکاتوراینترنت و کامپیوترطبیعت، حیوانات و محیط زیستفلسفی و اخلاقیبازی و سرگرمیخلاقیت و نوآوریفرهنگی و هنریفیلم و سریالاقتصادی و مالیگرافیک و طراحیورزشی و تندرستی
1

مجله میترا

English
ورود به حساب ثبت نام
English خروج پیشخوان پرداخت آنلاین



ضرب المثل خر ما از کرگی دم نداشت از کجا آمده است

پست های بیشتر از دسته طنز و داستانی

مَثَل‌ها داستان زندگي مردم‌اند و چون آيينه‌اي روشن، آيين‌ها، تاريخ، هوش، بينش و فرهنگ ملت را در خود نشان مي‌دهند. «مَثَل، واژه‌اي است که از عربي به فارسي راه يافته و آنچنان که مي‌نويسند از ماده مثول بر وزن عقول به معني شبيه بودن چيزي به چيز ديگر است.
گزارش تخلف دوست داشتم ( 8 ) بنچاق !
نویسنده : ahmad9515 شماره پست : 32301 تاریخ انتشار : 1398/08/11
آخرین کاربرانی که این پست را دوست داشتند : marlboro477 , mahvash , hoomanz , yaser , fzqueen , farturchin , unlimitelove , lovely ,
روزي و روزگاري مردي از کسي پولي طلب داشت ، به سراغ مرد بدهکار رفت و گفت : « زود باش بدهي ات را بده ، وگرنه خودت مي داني !» 

مرد بدهکار گفت : « ندارم و نمي دهم ! » و بعد پا به فرار گذاشت . صاحب پول هم با عده اي به دنبال او دويدند. مرد بدهکار از ديوار کوتاهي بالا رفت و خود را به بام خانه اي رساند . در حياط آن خانه پيرمرد بيماري در سايه خوابيده بود و نزديکان و فرزندانش دور او نشسته بودند . مردي که بالاي بام بود ناخواسته و ناگهاني به پايين افتاد و روي پيرمرد بيمار افتاد و او را کشت . مرد که تنها به فکر نجات خودش بود بدون توجه به اتفاقي که افتاده است از آن خانه فرار کرد و در کوچه ها شروع به دويدن نمود . اين درحالي بود که طلبکار و دوستانش هم هنوز به دنبال او مي دويدند .

مرد فراري که به دنبال رهايي خودش بود ، هنگام فرار به بياباني رسيد. در بيابان مي دويد که صداي چند نفر را شنيد : « مرد ، کمک کن و آن اسب را بگير ! »

اسبي در حال فرار بود و چون مرد فراري خوب مي دويد صاحبان اسب از او کمک خواستند. اما مرد نمي توانست دنبال اسب بدود ، چرا که مي ترسيد او را بگيرند. پس سنگي برداشت و به طرف اسب انداخت تا شايد حيوان بايستد. سنگ به چشم اسب خورد و يکي از چشمان اسب را نابينا کرد . در اين حال صاحبان اسب هم به دنبال مرد فراري دويدند.

مرد که دنبال کنندگان خود را نزديک مي ديد ، راهش را عوض کرد و دوباره به شهر برگشت تا شايد راه نجاتي پيدا کند . او همين طور که مي دويد ، عده اي را ديد که دارند الاغي را از روي زمين بلند مي کنند.

الاغ نشسته بود و از جايش تکان نمي خورد . مرد فراري در حال گذشتن از کنار آنها بود که صاحب الاغ گفت : « کجا مي روي مرد ، بيا کمک کن ! »

مرد ، خسته و نفس زنان براي کمک کردن دم الاغ را گرفت و کشيد و دم الاغ کنده شد . در اين وقت صاحب الاغ و همراهانش هم به دنبال مرد فراري دويدند و چون او خسته شده بود . در جايي گرفتارش کردند و دستهايش را بستند و پيش قاضي بردند.

قاضي مرد درست کاري نبود . مرد بدهکار نگاهي به او انداخت و اشاره اي کرد . يعني اين که اگر به من کمک کني ، من هم مزد تو را مي دهم .

قاضي رو به شکايت کنندگان کرد و گفت : « بگوييد اين مرد بينوا چه کرده که او را به اين روز انداخته ايد ؟»

طلبکار گفت : « جناب قاضي ، مدتها پيش اين مرد از من پولي گرفته و نمي دهد . »

- آيا کسي ديده که به او پول داده اي ؟

- نه ، کسي نديده ، چون ما آشنا هستيم .

- آيا سندي داري که اين را ثابت کند؟

- نه هيچ چيزي ندارم .

- پس برو که هيچ حقي هم نداري .

مرد طلبکار رفت . صاحب اسب جلو آمد و گفت : « جناب قاضي به داد ما برس ! من و خويشانم به اين مرد گفتيم که نگذار اسب فرار کند ، اين مرد با سنگ زد و يکي از چشمهاي اسب را کور کرد. »

قاضي گفت : « اين هم چاره اي دارد . بايد اسب را از وسط نصف کنيم . قيمت آن نصفي را که سالم است با آن نيمه که سالم نيست مقايسه کنيم و او جريمه اش را بدهد. »

صاحب اسب و همراهانش شکايت خود را پس گرفتند و رفتند .

پسران پيرمردي که مرده بود جلو آمدند و گفتند : « جناب قاضي ، پدر ما بيمار بود . اين مرد از روي بام روي او افتاد و پدر ما فوت شد. حالا ما ديه مي خواهيم ! »

قاضي پرسيد : « پدرشما چند سال داشت ؟ »

- هفتاد سال

- اين مرد سي سال دارد. چهل سال صبر کنيد و بعد از او ديه بگيريد !

آنها پشيمان شدند و گفتند : « حالا ما اگر از حق خودمان بگذريم چه مي شود؟ »

- آزاديد ! مي توانيد به دنبال زندگي تان برويد .

بعد از اين قاضي رو به مردي که دم الاغش کنده شده بود کرد و پرسيد : « خب تو چه مي خواهي ؟ اگر حرفي داري بزن تا حق تو را هم از اين مرد بگيرم ! »

صاحب خر که ديد اگر حرفي بزند ، ممکن است بدهکار هم بشود ، گفت : « زنده باشي جناب قاضي ! من هيچ طلبي از اين مرد ندارم . راستش را بخواهيد خر ما از کره گي دم نداشت ! »

او اين را گفت و زود از پيش قاضي رفت .

اگر کسي به دنبال گرفتن حق خود از ديگري برود ، ولي نه تنها به حق نرسد ، بلکه بدهکار هم بشود ، اين ضرب المثل حکايت حال او مي شود و مي گويند : « خر ما از کره گي دم نداشت.»

محتوای پست ها و مطالب این وب سایت، توسط کاربران آن، تهیه و تولید می شود، به همین دلیل تیم مجله میترا مسئولیتی در قبال محتوای منتشر شده، نخواهد داشت
کلمات کلیدی : ضرب المثل خر ما از کرگی دم نداشت ، ضرب المثل ها ، داستان ضرب المثل ها
برای ارسال نظر و یا سوال، لطفا ابتدا به حساب کاربری تان وارد شوید


تبلیغ با میترا نت