دسته بندی پست ها
پست های اسپانسرپیشنهاد سردبیرتازه ترین پست هاپر بازدید ترین پست هامحبوب ترین پست هازیبایی، بهداشت و سلامتتغذیه و آشپزیعلمی و آموزشیروزانه و اجتماعیخانه و خانوادهتکنولوژی و فناوریطنز و داستانیتاریخی و گردشگریعکس و کاریکاتوراینترنت و کامپیوترطبیعت، حیوانات و محیط زیستفلسفی و اخلاقیبازی و سرگرمیخلاقیت و نوآوریفرهنگی و هنریفیلم و سریالاقتصادی و مالیگرافیک و طراحیورزشی و تندرستی
1

مجله میترا

English
ورود به حساب ثبت نام
English خروج پیشخوان پرداخت آنلاین



نقد فیلم In the Tall Grass

پست های بیشتر از دسته فیلم و سریال

فیلم In the Tall Grass، جدیدترین اقتباس سینمایی از روی آثار استیون کینگ است که با وجود بهره بُردن از کارگردان «مکعب»، به یکی دیگر از قربانیان فلسفه‌ی فیلمسازی «بساز، بنداز» نت‌فلیکس تبدیل شده است.
گزارش تخلف دوست داشتم ( 4 ) بنچاق !
نویسنده : hoomanz شماره پست : 32104 تاریخ انتشار : 1398/07/21
آخرین کاربرانی که این پست را دوست داشتند : ns6200 , famzed , Ntmi123 , hosinch ,
بعضی‌وقت‌ها فکر می‌کنم که این دنیا، جهنم شخصی من است. یعنی هیچ چیز دیگری به جز این برای توضیح دادن وضعیتم ندارم. هر کاری که در دنیای قبلی انجام داده‌ام آن‌قدر بد بوده است که سناریوی واقعا شیطانی اما زیرکانه‌ای برای مجازاتم در این جهنم نوشته شده است: به‌عنوان یک خوره‌ی استیون کینگ، مجبورم هستم اقتباس‌های سینمایی آثارش را ببینم و درباره‌شان بنویسم.

مجبورم چگونگی سر بُریده شدن و جان دادن تمام چیزهایی که معرف کتاب‌های سلطان وحشت هستند را در این اقتباس‌ها ببینیم و پلک نزنم. تعداد دفعاتی که خبر بد به فنا رفتن یکی دیگر از کتاب‌های کینگ را اعلام کرده‌ام از دستم در رفته است. احساس می‌کنم زندگی‌ام به‌طرز «روز موش‌خرما»‌واری از یک اقتباس استیون کینگی بد، به اقتباس استیون کینگی بد بعدی ری‌ست می‌شود.

چیزی که وضعیتم را زجرآورتر می‌کند این است نه‌تنها این اقتباس‌های استیون کینگی افتضاح درست در زمانی اتفاق می‌افتند که دور و اطراف‌مان پُر از فیلم‌ و سریال‌هایی هستند که به خوبی فرمول و المان‌های داستانگویی استیون کینگ را رعایت می‌کنند، بلکه هر کسی که مسئول سناریونویسی مجازات من است، با هوشمندی به راه‌های تازه‌ای برای امیدوار کردنم برای اقتباس‌های بعدی فکر می‌کند و مجبورم می‌کنم تا از یک سوراخ، چند بار گزیده شوم.

نمی‌دانم، شاید هم آن‌قدر از این اوضاع خسته شده‌ام که ذهن ازهم‌گسسته‌ام برای خودش یک سناریوی خیالی درباره‌ی توطئه‌ی یک جهنم متافیزیکال نوشته است. هرکدام درست باشد، چیزی درباره‌ی وضعیتم تغییر نمی‌کند و مشخصا «در علف‌های بلند» هم آن را تغییر نخواهد داد. «در علف‌های بلند»، محصول نت‌فلیکس که فکر کنم این عبارت هر چیزی که در سریع‌ترین زمان ممکن لازم است درباره‌اش بدانید را فریاد می‌زند، از آنسوی همان بامی سقوط کرده است که اکثر دیگر اقتباس‌های استیون کینگ معمولا از سوی دیگرش سقوط می‌کنند.

بله، بزرگ‌ترین دستاورد فیلم ترسناک In the Tall Grass «در علف‌های بلند» این است که برای خیانت کردن به منبع اقتباسش خلاقیت به خرج داده است. وضعیت اسفناک اقتباس‌های استیون کینگی به جایی کشیده است که آن‌ها را نه براساس مقدار وفادار ماندن به ماهیت و شخصیت منبع اقتباس، بلکه براساس مقدار و نحوه‌ی زیر پا گذاشتن منبع اقتباسشان با یکدیگر مقایسه و ارزش‌گذاری می‌کنیم.

بنابراین اگر چیزی مثل فیلم اخیر «غبرستان حیوانات خانگی» (Pet Sematary) در حد برداشتن یک بلوک سیمانی و انداختن آن روی جمجمه‌ی کتاب، به منبع اقتباسش خیانت می‌کند، «در علف‌های بلند» یک چیزی در مایه‌های سوزاندن جنازه‌اش و پخش کردن خاکسترش در دورافتاده‌ترین نقطه‌ی اقیانوس آرام به داستان اصلی بد می‌کند. وقتی خبر ساخت «در علف‌های بلند» اعلام شد، بلافاصله داستان اصلی را جست‌وجو کرده و خواندم.

«در علف‌های بلند» درواقع یک داستان کوتاه تقریبا 60 صفحه‌ای است که توسط استیون کینگ و پسرش جونا هیل برای یک مجله نوشته شده بود. شاید داستان کوتاه باشد، اما دربرگیرنده‌ی تمام خصوصیات درجه‌یک کینگ در خالص‌ترین و رک و پوست‌کنده‌ترین و قرص و محکم‌ترین حالت ممکنش است. این داستان در طول 60 صفحه، به‌شکلی تمام مهارت‌های کینگ را یک به یک تیک می‌زند که آدم بعد از اتمام داستان، آن‌قدر مشتاق و سرحال و خیال‌پرداز می‌شود که دوست دارد بلافاصله خودش برای نوشتن داستان خودش دست به کار شود.

«در علف‌های بلند» به‌گونه‌ای عصاره‌ی کینگ را در فقط 60 صفحه خلاصه کرده است که احتمالا از این بعد از آن به‌عنوان بهترین شروع برای آشنا شدن با سبک نگارش کینگ و اتمسفر داستان‌هایش نام خواهم بُرد. نمی‌دانم جونا هیل چقدر در نگارش «در علف‌های بلند» نقش داشته، اما این داستان کوتاه ثابت می‌کند که کینگ بعد از این همه سال و بعد از این همه آثار منتشرشده، همچنان ایده‌های تیز و بُرنده و مهارت عجیبی در رها کردن واژه‌هایشان همچون گله‌ای عنکبوت به درون ذهن خواننده‌اش دارد.

نمی‌خواهم «در علف‌های بلند» را بزرگ‌تر و پیچیده‌تر از چیزی که هست جلوه بدهم، اما می‌خواهم بگویم که چقدر کوبندگی بی‌شیله‌پیله‌اش را دوست دارم. شاید به خاطر همین بود که بعد از رسیدن به آخرین جمله‌ی داستان، با خودم فکر کردم اگر یکی از داستان‌های استیون کینگ وجود داشته باشد که شانس بهتری در مقایسه با دیگران برای ترجمه شدن به یک فیلم سینمایی درگیرکننده و تحسین‌آمیز داشته باشد، آن «در علف‌های بلند» است. همیشه گفته‌ام که دو چیز می‌تواند اقتباس‌های کینگ را نجات بدهد: سریال تلویزیونی و فرانک دارابونت.

اکثر داستان‌های کینگ آن‌قدر پُرشاخ و برگ و پُرملات و روانشناختی و حماسی هستند که وقتی حداقل یک مینی‌سریال دریافت نمی‌کنند، حتی قبل از ضبط یک پلان، 80 درصد راه را برای شکست خوردن پشت می‌گذارند و از طرف دیگر اگر یک نفر باشد که به‌گونه‌ای سازوکار ذهنش با سازوکار ذهن کینگ جفت و جور است که کتاب‌های بلندش را مثل آب خوردن طوری ترجمه می‌کند که سه ساعت از جلوی چشمانت پرواز می‌کند و داستان‌های کوتاهش را به‌گونه‌ای گسترش می‌دهد که از منبع اقتباس بهتر می‌شوند، آن شخص، فرانک دارابونت است.

اصلا همین که سریال «آقای مرسدس»، یکی از باکیفیت‌ترین اقتباس‌های کینگی این روزها از آب در آمده، ناشی از ماهیت سریالی‌اش است. و اصلا همین که «بازی جرالد» به کارگردانی مایک فلاناگان به به جز پایان‌بندی‌اش، به اقتباس‌ بسیار آبرومندانه و تاثیرگذاری تبدیل شد، ناشی از بهره بردن از کارگردان کاربلندی مثل مایک فلاناگان بود؛ منظور از فرانک دارابونت دقیقا خود فرانک دارابونت نیست، بلکه کارگردانی است که در زمینه‌ی احاطه روی منبع اقتباس، به‌طرز «دارابونت»‌واری خوب باشد.

اما اکثر اقتباس‌های اخیر کینگ نه فرانک داربونت دارند و نه فرمت سریالی. از همین رو، «در علف‌های بلند» امیدوارکننده به نظر می‌رسید. یک تریلر سرراست 60 صفحه‌ای مشخصا راست کار یک فیلم سینمایی است و خطر کمتری در مقایسه با یک رُمان یک هزار و اندی صفحه‌ای مثل «آن» (It) تهدیدش می‌کند.

پس، اولین چالش به همین راحتی از سر راه کنار رفته بود. کارگردانی «در علف‌های بلند» که کاملا در لوکیشن محدود یک علفزاربا چند شخصیت انگشت‌شمار جریان دارد برعهده‌ی کسی است که «مکعب» (Cube)، یکی از بهترین فیلم‌های کالت تک‌لوکیشن سینما را در کارنامه دارد: وینچنزو ناتالی اسپانیایی. در دورانی که کارگردانان بدون توجه به قابلیت‌هایشان برای پروژه‌هایی که به قابلیت‌های به‌خصوصی نیاز دارند که در زرادخانه‌ی آن‌ها یافت نمی‌شود استخدام می‌شوند، انتخاب ناتالی برای این پروژه امیدوارکننده بود.

بنابراین دقیقا چه اتفاقی افتاده که «در علف‌های بلند» با وجود تیک زدن هر دو لازمه‌های پایه‌ای اقتباس‌های استیون کینگی، موفق از آب در نیامده است؟ اما قبل از اینکه به جواب این سؤال برسیم، باید درک کنیم که دقیقا با شکست این فیلم، چه چیزی را از دست داده‌ایم. استیون کینگ استاد بیرون کشیدن وحشت از درون روزمرگی است؛ او برای ترساندن دست روی چیزهایی می‌گذارد که آن‌قدر به عدم شرارتشان اعتقاد داریم که دیدن آنسوی تاریکشان شوکه‌کننده‌تر می‌شود.

می‌خواهد یک مادر در «کری» باشد یا یک ماشین در «کریستین». می‌خواهد یک دلقک در «آن» باشد یا یک آنفلانزای ساده در «ایستادگی». می‌خواهد یک سگ در «کوجو» باشد یا طرفدار شماره یک رُمان‌نویسی در «میزری». شاید این موضوع بیش از هر جای دیگری درباره‌ی «در علف‌های بلند» صدق می‌کند. این یکی همان‌طور که از اسمش مشخص است، یک علفزار را به‌عنوان نیروی متخاصمش انتخاب کرده است.

شاید تصور یک ماشین تسخیرشده، شیطانی در ظاهر یک دلقک یا یک بیماری مرگبار چندان سخت نباشد، اما علف چطور؟ یک علفزار چگونه می‌تواند تهدیدآمیز باشد؟ اینکه یک سگ خانگی یک روز دیوانه شود و به انسان‌ها حمله کند با عقل جور در می‌آید، ولی علف که ترس ندارد، مگه نه؟ داستان حول و حوش برادر و خواهری به اسم کال و بکی می‌چرخد.

آن‌ها در جریان سفرشان از یک سوی کشور به آنسوی کشور هستند که در یک جاده‌ی دورافتاده ماشین را به خاطر به‌هم خوردن حال بکی که با شکم بزرگی، حامله است نگه می‌دارند و متوجه‌ی فریاد کمک خواستن پسربچه‌ای از میان علفزارهای کنار یک کلیسای متروکه می‌شوند. فقط مشکل این است که به همان اندازه که پسربچه کمک می‌خواهد، به همان اندازه هم مادرش، از او می‌خواهد تا درخواست کمک نکند و از کال و بکی می‌خواهد که وارد علفزار نشوند.

کال و بکی که در بدترین کابوس‌هایشان هم نمی‌دانند که از ساکنان دنیای استیون کینگ هستند و در دنیای استیون کینگ هر چیزی که بیشتر از همه عادی و بی‌خطر به نظر می‌رسد، بیشتر باید به آن شک کرد، قدم به درون علفزار می‌گذارند. شاید چون با خودشان فکر می‌کنند آدم باید خیلی بی‌عُرضه و احمق باشد که در یک علفزار گم شوند. بالاخره حتی اگر هم آدم شمال و جنوب و شرق و غربش را گُم کند، همیشه می‌تواند با پریدن، مناره‌ی کلیسایی را که درکنار علفزار بنا شده است را دیده و به سوی آن حرکت کند.

اما شاید چون پسربچه با جثه‌ی کوچکش نمی‌تواند کلیسا را به‌عنوان نشانه پیدا کند، نمی‌تواند راهشان را به بیرون پیدا کنند. در صدای مادر هم یک‌جور درماندگی و خستگی ناشی از جراحت احساس می‌شود. گویی او به‌شکلی آسیب دیده که قادر به ایستادن نیست، چه برسد به پریدن. آخه، قضیه این است که علف‌های این علف‌زار، بلند هستند. بلندی آن‌ها نه تا زانوی یک آدم بالغ و نه تا کمر یک آدم بالغ، بلکه شاید به نیم‌متر بالاتر از سرشان می‌رسد.

اما این علفزار همان‌قدر با علفزارهای دیگر فرق می‌کند که جزیره‌ی سریال «لاست» با جزیره‌های دیگر فرق می‌کرد. این علفزار همان‌قدر اسرارآمیز است که جنگل «پروژه‌ی جادوگر بلر» اسرارآمیز بود. این علفزار همان‌قدر سرگیجه‌آور و جنون‌آمیز است که گرفتار شدن در اتاق‌های «معکب» بود.

کال و بکی خیلی زود متوجه می‌شوند که این علفزار برخلاف چیزی که در ظاهر به نظر می‌رسد هزارتویی با دیوارهای شکننده‌ی گیاهی نیست؛ هزارتویی نیست که بتوانیم دیوارهایش را کنار بزنیم و له کنیم تا راه‌مان را به سمت لبه‌ی خارجی آن پیدا کنیم. متوجه می‌شوند این علفزار خاصیت عجیبی دارد: علفزار بی‌وقفه مشغول جابه‌جا کردن موجودات زنده‌ی داخلش است. کال و بکی در حالی فقط چند متر از لبه‌ی علفزار فاصله می‌گیرند که وقتی بالا می‌پرند تا کلیسا را پیدا کنند، با ساختمان کوچک کلیسا در دوردست روبه‌رو می‌شوند.

درست همان‌طور که در «مکعب»، اتاق‌ها به‌گونه‌ای حرکت می‌کردند که بازماندگان برای یافتن راهشان به بیرون، باید حرکت اتاق‌ها را به محاسباتشان اضافه می‌کردند، اینجا هم دنیای سبز اطرافشان، دشمن اصلی‌شان است. به این ترتیب، بزرگ‌ترین سلاحشان که با مشت کردن انگشتانشان به دور آن و با قوت قلبی که آن بهشان می‌داد، به درون علفزار قدم گذاشتند به اندازه‌ی مبارزه با یک هیولای شش متری با یک تفنگ آپپاش بی‌معنی می‌شود: صدا. کال و بکی یکدیگر را صدا می‌زنند، اما ماهیت شناور علفزار، منبع صدا را بی‌وقفه در حرکت نگه می‌دارد.

استیون کینگ با این خلاصه‌قصه، یکی از بدوی‌ترین ترس‌هایمان را فعال می‌کند: ترس از گم شدن. ما انسان‌ها مهارت و وابستگی بالایی در فهمیدن محل قرارگیری‌مان در فضا و زمان داریم. به محض اینکه نمی‌توانیم جای خودمان را روی نقشه‌ی ذهن‌مان پیدا کنیم و به محض اینکه دیوارهای جداکننده‌ی زمان فرو می‌پاشد و ساعت‌ها درون یکدیگر ذوب می‌شوند، وحشت‌زدگی و سراسیمگی برای هرچه پُر کردن جاهای خالی‌شان به درون ماهیچه‌هایمان می‌دوند.

«در علف‌های بلند» درباره‌ی این حس است. حس شناگر ضعیفی که لابه‌لای مُشت بازگشت امواج گیر می‌کند و از ساحل دورتر و دورتر می‌شود و وقتی سرش را از آب بیرون می‌آورد، آدم‌های حاضر در ساحل آن‌قدر دور شده‌اند که خصوصیات صورتشان قابل‌تشخیص نیست و تا وقتی که فریاد می‌زند و متوجه می‌شود که هیچکس در ساحل قادر به شنیدن صدایش نیست، نمی‌فهمد که در چه دردسری افتاده است و قبل از اینکه اتفاقی بیافتد، ریه‌هایش از ترس آب‌های شوری که خواهد بلعید به خود می‌لرزند.

نسیم لطیفی علف‌ها را زیر نور آفتاب و آسمان صاف آبی تکان می‌دهد و صدای پچ‌پچ‌هایشان که حرف‌های خوبی با هم نمی‌زنند بلند می‌شود. خیلی زود واقعیت دنیای کال و بکی مثل زمین زیر پاهایشان می‌شود: به همان اندازه گل‌آلود و مایع و به همان اندازه خیانتکار. گلوهایشان از صدا کردن یکدیگر از ته حلقشان آن‌قدر خشک می‌شود که قورت دادن آب دهانشان به کار خودآگاهانه‌ی دشواری تبدیل می‌شود و خورشید آن‌قدر به‌طور مستقیم به مغز سرشان می‌تابد که شاید بتوان روی جمجمه‌شان نیمرو درست کرد.

قطرات شبنم روی علف‌ها همچون هزاران هزار ذره‌بین مینیاتوری، نور را بازتاب می‌دهند و قدرت سوزاننده‌اش را افزایش می‌دهند. صورت‌های فلکی متشکل از جرقه‌های سیاه و نقره‌ای در لبه‌های دیدشان شروع به پدیدار شدن می‌کند. خیلی زود راه رفتن ساده‌شان همچون ایستادن بالای نردبانی بدون تکه‌گاه با چشمان بسته احساس می‌شود.

محتوای پست ها و مطالب این وب سایت، توسط کاربران آن، تهیه و تولید می شود، به همین دلیل تیم مجله میترا مسئولیتی در قبال محتوای منتشر شده، نخواهد داشت
کلمات کلیدی : نقد فیلم ، فیلم In the Tall Grass ، فیلم در علف های بلند
برای ارسال نظر و یا سوال، لطفا ابتدا به حساب کاربری تان وارد شوید


تبلیغ با میترا نت