دسته بندی پست ها
پست های اسپانسرپیشنهاد سردبیرتازه ترین پست هاپر بازدید ترین پست هامحبوب ترین پست هازیبایی، بهداشت و سلامتتغذیه و آشپزیعلمی و آموزشیروزانه و اجتماعیخانه و خانوادهتکنولوژی و فناوریطنز و داستانیتاریخی و گردشگریعکس و کاریکاتوراینترنت و کامپیوترطبیعت، حیوانات و محیط زیستفلسفی و اخلاقیبازی و سرگرمیخلاقیت و نوآوریفرهنگی و هنریفیلم و سریالاقتصادی و مالیگرافیک و طراحیورزشی و تندرستی
1

مجله میترا

English
ورود به حساب ثبت نام
English خروج پیشخوان پرداخت آنلاین



نقد فیلم Midsommar

پست های بیشتر از دسته فیلم و سریال

به ترسناکی گُل‌های تابستانی و به بی‌رحمی یک آسمانِ آفتابی. فیلم Midsommar، دومین تجربه‌ی کارگردانی آری اَستر بعد از غوغای Hereditary، یک کلاسیکِ مُدرن دیگر به زیرژانرِ وحشتِ فولک‌لور اضافه می‌کند.
گزارش تخلف دوست داشتم ( 4 ) بنچاق !
نویسنده : hoomanz شماره پست : 32079 تاریخ انتشار : 1398/07/21
آخرین کاربرانی که این پست را دوست داشتند : ns6200 , famzed , hosinch , marlboro477 ,
بعد از بالا رفتنِ تیتراژِ پایانی فیلم «میدسمار» به دو دلیل احساس می‌کردم بارِ سنگینی از روی دوشم برداشته شده است. از یک طرف بعد از بیش از دو ساعت و سی دقیقه قرار گرفتن در معرضِ تهاجمِ آزاردهنده اما همزمان تصفیه‌کننده‌ی دومین تجربه‌ی کارگردانی آری اَستر، تیتراژ به‌معنی باز شدنِ حلقه‌ی دستانِ فیلم از دورِ گلوی کبودِ ذهنم و کشیدنِ یک نفس عمیق بود، اما از طرف دیگر بعد از بیش از یک سال بی‌قراری بالاخره با بالا رفتنِ تیتراژ، پاسخم را گرفتم؛ بهترین پاسخی را که می‌توانستم انتظار داشته باشم را گرفتم.

«موروثی» برای یک خوره‌ی ژانرِ وحشتِ مثل من، به مثابه‌ی معتادی بود که شیشه‌ی آبی 99 درصدِ خالصِ هایزنبرگ را در رگ‌هایش شلیک می‌کند و حدقه‌ی چشمانش گشاد می‌شوند. «موروثی» یکی از جمله فیلم‌های ترسناکِ دورانِ پسا-«بابادوک» را داشت که می‌توانم از آن به‌عنوانِ تکاملِ موجِ نوی ژانر وحشت نام ببرم. یک درامِ روانشناسانه که بدنِ برهنه‌ی کلیشه‌های نخ‌نما‌شده‌ی تریلرهای ماوراطبیعه‌ی تیر و طایفه‌ی «کانجرینگ» را لابه‌لای سیمِ خاردار پیچید و به آن اجازه داد تا در حال تقلا کردن، کم‌کم از شدتِ خونریزی جان بدهد و بمیرد.

یکی از آن فیلم‌های ترسناکی که به‌جای بنا کردنِ ترسش روی خرافات و روح و جن و شیطان و کلیسا، با متصل کردنِ وحشتش به لوله‌ی اگزوزِ خانواده‌ای در حال دست و پنج نرم کردن با ضایعه‌های بین‌نسلی، احساسِ غم و اندوهِ پیچیده و عذاب وجدان، سوختش را از دودِ سیاه و غلیظِ ریشه دوانده در دغدغه‌ها و درگیری‌های روانی بشرِ مُدرن تأمین می‌کرد.

فیلمی که بیش از اینکه درباره‌ی خُرد کردنِ ساختارِ تریلرهای ماوراطبیعه در زیر پایش باشد، درباره‌ی باز کردنِ قطعاتِ این تفنگِ عتیقه، گرد و غبارزدایی از آن، روغن‌کاری‌ آن و تعویض کردنِ قطعات مشکل‌دارش برای اجرای یک شلیکِ جانانه و گوش‌خراش بود. نتیجه فیلمی بود که هم از ساختمانِ جواب‌پس‌داده‌ی تریلرهای ماورطبیعه بهره می‌برد و هم آن را چه از لحاظِ فُرمی و چه از لحاظِ محتوایی، برای زمانِ حال به‌روزرسانی کرده بود.

به عبارت دیگر، «موروثی» حکم وارثِ به‌حقِ «جن‌گیرِ» ویلیام فردکین را در قرن بیست و یکم داشت. «موروثی» همچون صدای جیغ مادری که یک روز صبح با جنازه‌ی بی‌سرِ دختربچه‌اش در صندلی عقب ماشینش روبه‌رو می‌شود قوی بود. آن‌قدر قوی که بعد از تماشای آن دوست داشتم، بستنی بخورم و چند قسمت از احمقانه‌ترین سیت‌کامی که می‌توانم پیدا کنم را ببینم تا چیزی که دیده‌ام را شسته و پایین ببرد.

«موروثی» از ظهورِ یک استعدادِ بی‌رحمِ جدید در ژانر وحشت خبر می‌داد. بنابراین بلند شدن روی دستِ «موروثی» یا ظاهر شدن در حد و اندازه‌ی استانداردهای آن فیلم با وجودِ تمام اطمینان و اعتمادی که به مهارتِ آری اَستر داشتم، سخت بود. بالاخره همیشه این احتمال وجود دارد فیلمساز، تمام قوه‌ی خلاقیتش را سرِ اولین فیلمش خرج کرده باشد و فیلمِ بعدی در بهترین حالت چاره‌ای جز تبدیل شدن به تجربه‌ای دلسردکننده در مقایسه با فیلم قبلی نداشته باشد.

مهم‌ترین دستاوردِ «میدسمار» این است که در حالی دی‌ان‌اِی «موروثی» را به ارث برده است و با وجودِ تمام تشابهاتِ سمبلیک و تماتیکش با آن فیلم، همچونِ دنباله‌ی معنوی «موروثی» به نظر می‌رسد که همزمان با تصمیمِ آری اَستر برای انتخابِ زیرژانر دیگری برای کوبیدنِ مهرِ منحصربه‌فردِ خودش روی آن و تزریقِ انرژی تازه‌ای به رگ‌هایش، تجربه‌ی جدیدی است. همان‌طور که «موروثی»، «جن‌گیر» و «بچه‌ی رُزمری» را به‌عنوانِ سرمشق انتخاب کرده بود، او با «میدسمار» سراغِ «مرد حصیری» رفته است.

«موروثی» در حالی حکم شکستن و دوباره از نو ساختنِ کلیشه‌های تریلرهای ماوراطبیعه را داشت که «میدسمار» سراغِ زیرژانر حساس‌تر و باظرافت‌ترِ «وحشت فولک‌لور» رفته است که تقریبا هر فیلمی که به وادی آن قدم می‌گذارد، مجبور به رقابت با «مرد حصیری» می‌شود؛ یکی از غیرمعمول‌ترینِ کلاسیک‌های کالتِ ژانر وحشت که آخرین تلاشِ سینما برای الهام‌برداری از آن در قالبِ «فرستاده»‌ی گرت ایوانز، به شکستِ ناامیدکننده‌ای منجر شد.

اما آری اَستر که با «موروثی» ثابت کرده بود قطعاتِ تشکیل‌دهنده‌ی ژانر را مثل یک مکانیکِ ماهر می‌شناسد، با «میدسمار» هم آن را اگر نه شگفت‌انگیزتر از «موروثی»، بدونِ شک به شگفت‌انگیزی فیلمِ قبلی‌اش تکرار می‌کند. «مرد حصیری»، فیلمِ بحث‌برانگیزی بین وحشت‌دوستان است. عده‌ای آن را به‌عنوان یک فیلمِ ترسناک قبول دارند و عده‌ای ندارند (من جزو گروه اول هستم). در ظاهر حق با گروه اول است.

«مرد حصیری» به‌عنوانِ داستانِ مامورِ پلیسی که به یک جزیره‌ی دورافتاده تحت‌فرماندهی یک فرقه‌ی مذهبی مرموز سفر می‌کند تا رازِ ناپدید شدنِ یک دختر را حل کند، هیچ عنصرِ ترسناکِ آشکاری ندارد. اما فیلم در فراسوی ظاهرِ نه چندان تهدیدبرانگیزش، پیامِ ترسناکِ قابل‌لمسی را حمل می‌کند که به‌راحتی خودش را نشان نمی‌دهد: مامور پلیس در حالی به‌عنوانِ قهرمان داستانش را آغاز می‌کند و در هیبتِ قهرمانی قربانی‌شده به سرانجامِ داستانش می‌رسد که منبعِ ترسِ اصلی فیلم خودِ اوست.

ما در حالی تصور می‌کنیم که او شخصی گرفتار وسط یک فرقه‌ی عجیب و مرگبار است که درواقع خودِ او به‌عنوان یک مسیحی که چشم دیدنِ فرقه‌گراهای جزیره را ندارد، چشمِ دیدن افرادی شبیه به خودش را ندارد، بهتر از آن‌ها رفتارِ متعصبانه‌ و بیگانه‌هراسانه‌ی یک فرقه‌گرا را نمایندگی می‌کند و ترسِ فیلم این است که فیلمساز به‌طرز زیرکانه‌ای کاری می‌کند تا تماشاگرانش هم با زاویه‌ی دیدِ اشتباه مامور پلیس همراه شده و نگاه خصمانه‌شان نسبت به جزیره‌نشین‌ها را توجیه کنند.

بنابراین همان‌طور که می‌بینید برخلافِ «موروثی» که با صحنه‌هایی مثل قطع شدنِ سرِ دختربچه یا سر بُریدن با سیمِ پیانو، ترسِ انفجاری و افسارگسیخته‌‌‌ای داشت، «میدسمار» با دنباله‌روی از فرمولِ «مرد حصیری»، با ترسِ بسیار زیرپوستی‌تر و نادیدنی‌تر و ساکن‌تری کار دارد؛ چیزی که اصلا کار ساده‌ای نیست. این حرف‌ها به این معنی نیست که «میدسمار» به‌طرزِ آشکاری خشن نیست.

«میدسمار» به همان اندازه که وارثِ «مرد حصیری» است، به همان اندازه هم خواهرِ کوچک‌ترِ بدجنس‌ترِ «موروثی» است و در نتیجه وقتی پاش بیافتد، خاطراتِ دل‌انگیزمان از بادی هاررِ «موروثی» را با کیفیتِ Full HD بازپخش می‌کند. ولی خب، همزمان به‌عنوان فیلم ترسناکی که تقریبا 95 درصدِ لحظاتش در تابستانی‌ترین و «سیزده‌بدر»خورترین لوکیشنِ ممکن جریان دارد، باید از تکنیک‌های متفاوتی برای حفظِ فضای خفقان‌آورش در ژانری که با تاریکی‌اش شناخته می‌شود استفاده می‌کرده که به شکوفایی استعدادهای فیلمساز و تجربه‌ای متفاوتِ از «موروثی» منجر شده است.

«میدسمار» (که البته فیلمنامه‌اش مدت‌ها قبل از «موروثی» نوشته شده بود)، شباهت‌های فراوانی به «موروثی» دارد. خانواده‌ای که یک فاجعه‌ی خانوادگی، زندگی‌شان را به هم می‌ریزد و خودشان را در میانِ مراسم‌های یک فرقه‌‌ی غیرمسیحی پیدا می‌کنند. تمام قربانیانِ این فرقه در پایان به جز یک نفر که بدون اینکه خودش متوجه شود به پادشاه یا ملکه‌ی جدیدِ فرقه تبدیل شده و مورد ستایش قرار می‌گیرد کشته می‌شوند.

هر دو فیلم شاملِ کاراکترِ موذی و فریبکاری در بینِ قهرمانان می‌شوند که در ظاهرِ دوستی دلسوز، آن‌ها را به سوی سرنوشتِ مرگبارشان هدایت می‌کند. هر دو فیلم یک درگیری بین‌شخصیتی مرکزی دارند که سوختش را از آن فاجعه‌ی خانوادگی تأمین می‌کند؛ در «موروثی»، مادر و پسرِ خانواده سرِ مرگِ نابهنگامِ دختر کوچکِ خانواده دعوا می‌کنند و در «میدسمار»، دنی (فلورنس پیو) و کریستین (جک رینور) با هم سر رابطه‌ی سردشان جر و بحث دارند.

هر دو فیلم حول و حوشِ توهمِ آزادی اراده می‌چرخند؛ اگرچه کاراکترهای هر دو فیلم باور دارند که کنترلِ اوضاع را در دست دارند یا حداقل اتفاقاتِ بد دور و اطرافشان تصادفی است، اما در حقیقت، آن‌ها عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی نقشه‌های از پیش‌برنامه‌ریزی‌شده‌ی فرقه‌گراها هستند. در نتیجه، هر دو فیلم احساسِ کلاستروفوبیک و تراژیکِ مشابه‌ای در زمینه‌ی دنبال کردنِ کاراکترهایی که هر کاری که برای فرار انجام می‌دهند، آن‌ها را بیش‌ازپیش به ورطه‌ی نابودی می‌کشاند بهره می‌برند.

هر دو فیلم شاملِ صحنه‌ای هستند که شخصیتِ اصلی (تونی کولت در آن‌جا و فلورنس پیو در اینجا) را فقط در حال هق‌هق کردن و شیون کردن از اعماقِ وجودشان می‌بینیم. هر دو فیلم شاملِ صحنه‌ای است که موتورِ داستان را با ترکاندنِ جمجمه‌ روشن می‌کند. هر دو فیلم شاملِ فرقه‌گراهای برهنه و قربانیانشان که زنده زنده سوزانده می‌شوند هستند. هر دو فیلم حاوی صحنه‌ی کلوزآپ از سرهای قطع‌شده و متلاشی‌شده‌ی انسان‌ها هستند.

هر دو فیلم شاملِ صحنه‌ای هستند که واقعی آغاز می‌شوند و درنهایت، کابوسِ شخصیتِ اصلی در خواب از آب در می‌آیند که تصویرگر بزرگ‌ترین وحشتشان است؛ در «موروثی»، پسرِ خانواده، خواب تلاشِ مادرش برای سوزاندنِ او با بنزین در رختخوابش را می‌بیند و در اینجا کاراکترِ فلورنس پیو، خواب تنها رها شدن توسط نامزدش کریستین و دیگران را درحالی‌که در حال خفه شدن توسط دودِ اگزوز (نماینده‌ی غم و اندوه مرگِ والدین و خواهرش) است می‌بیند.

معبدِ زردرنگِ مثلثی‌شکلِ فرقه‌گراهای «میدسمار» نیز خانه‌ی درختی مثلثی‌شکلِ «موروثی» را به خاطر می‌آورد. تشابهاتِ این دو فیلم را می‌توان همین‌طوری حالا حالاها درباره‌ی نحوه‌ی فیلمسازی‌شان هم ادامه داد. هر دو فیلم شاملِ یک پلان‌سکانسِ کلیدی هستند که کشمکشِ درونی پروتاگونیست را به‌طرز نامحسوس اما تاثیرگذاری پی‌ریزی می‌کنند.

در «موروثی»، صحنه‌ای است که کاراکترِ تونی کولت در جلسه‌ی اندوه‌درمانی مشغول روایتِ داستانِ غمناکش است؛ در ابتدا دوربین، در یک نمای باز، او را درکنار دیگر حاضرانِ جلسه به تصویر می‌کشد، اما دوربین در حینِ روایتِ داستانش آن‌قدر به تدریج به او نزدیک می‌شود که درنهایت به کلوزآپی از صورتش می‌رسیم؛ استعاره‌ای از اینکه چگونه در آغازِ فیلم فکر می‌کنیم او با درگیری مشابه‌ای با تمام افرادِ حاضر در جلسه دست‌وپنجه نرم می‌کند و سپس، او با دردِ منحصربه‌فردِ خودش در دنیای منزوی خودش تنها می‌شود و متوجه می‌شویم که هیچ‌کس نمی‌تواند او را بفهمد.

در مقایسه، صحنه‌ای در «میدسمار» است که کاراکترِ فلورنس پیو را در جریانِ یک پلان‌سکانس بعد از مصرف کردنِ مواد روانگردان دنبال می‌کنیم که سرگردان به دور خودش می‌چرخد و از خندیدنِ دیگران به او شکایت می‌کند و درنهایت در جایی به دور از نامزد و دوستانش، به خواب فرو می‌رود؛ صحنه‌ای که به خوبی به تصویرگرِ ترسِ او از عدم داشتنِ تکیه‌گاهِ عاطفی در شرایطِ بحرانی زندگی و احساسِ تنهایی و گناهکار پنداشتنِ خودش به خاطرِ اینکه غم و اندوه‌اش روی لذت بُردن دیگران از زندگی‌شان تاثیر گذاشته می‌شود.

اما با وجودِ تمام این تشابهاتِ داستانی و ظاهری، «میدسمار» تجربه‌ی غیرقابل‌پیش‌بینی و متفاوتی در مقایسه با «موروثی» است. نه‌تنها این دو فیلم درکنارِ تمام نقاط اشتراکشان، نقاطِ متضاد هم دارند، بلکه حتی چیزهایی که در ظاهر نقطه‌ی مشترک به نظر می‌رسند هم به‌جای اینکه موبه‌مو دنبال‌کننده‌ی الگوی آشنایشان از «موروثی» باشند، از توئیستِ کوچکی بهره می‌برند که جلوی به تکرار افتادنِ فیلمساز را گرفته است.

شاید هر دو فیلم پیرامونِ یک فرقه‌ی باستانی ترسناک جریان داشته باشند، اما درحالی‌که فرقه‌ی پرستش‌کنندگانِ پیمان در «موروثی»، حکمِ یک فرقه‌ی شرور را دارند که فراهم کردنِ شرایط ورودِ پادشاهِ شیطانی‌شان به درونِ میزبانِ جدیدش را فراهم می‌کنند، فرقه‌ی هارگا در «میدسمار»، با وجود تمام ویژگی‌های ترسناکشان، درنهایت همان چیزی است که دنی بیش از هر چیز دیگری در شرایطِ بحرانی و ناپایدارِ روانی‌اش برای دوام آوردن به آن نیاز دارد.

گرچه هر دو فیلم درباره‌ی فروپاشی روانی کاراکترها بعد از مرگِ نابهنگامِ عزیزانشان است، ولی اگر «موروثی» درباره‌ی غم و اندوهی است که همچون طاعون در سراسرِ این خانواده پخش می‌شود و روابطشان را تجزیه می‌کند و آن‌ها را به خاکستر تبدیل می‌کند، «میدسمار» درباره‌ی پشت‌سر گذاشتنِ تمام مراحلِ پذیرفتنِ غم و اندوه و زنده بیرون آمدن از آن سمت است.

گرچه هر دو فیلم درباره‌ی سقوطِ پروتاگونیست‌هایشان به ورطه‌ی جنونی فلج‌کننده است، اما هرچه این جنون در «موروثی» همچون یک عملِ لوبوتومی به نظر می‌رسد که پسرِ خانواده را در یک‌جور حالتِ نباتی رها می‌کند، «میدسمار» درباره‌ی جنونی ضروری است که ما را به درکِ عمیق‌تری درباره‌ی خودمان و دنیایمان می‌رساند.

هر دو فیلم، سفرِ شخصیتی افتضاح و پُردرد و رنج و خونین و درهم‌برهمی برای پروتاگونیست‌هایشان نوشته‌اند که آن‌ها را مجبور به تا چانه فرو رفتن در باتلاقی عمیق می‌کند، اما هرچه «موروثی» درباره‌ی آرام‌آرام غرق شدن در این باتلاق است، «میدسمار» درباره‌ی بیرون کشیدنِ خودت از آن سمت و احساسِ سبکی و لذتی که از ایستادن زیر دوشِ آبِ سرد و شستنِ تمام گِل و لای‌ها و آت و آشغال‌هایی که بهت چسبیده می‌کنی است.

هرچه «موروثی» درباره به انزوا کشیده شدن تا زمانی‌که هیچ کسی برایت باقی نمانده است، «میدسمار» با تنهایی شروع می‌شود و با در آغوش کشیده شدن توسط خانواده‌ی جدیدت به انتها می‌رسد. اگر «موروثی» درباره‌ی به زنجیر کشیده شدن توسط حزن و اندوهِ عزیزانِ از دست رفته‌ات است، «میدسمار» درباره‌ی پروسه‌ی سهمگینی که برای پاره کردنِ آن زنجیرها و تطهیر کردنِ روحت از سیاهی پشت سر می‌گذاری است.

هرچه «موروثی» درباره‌ی وحشتی است که روحت را تکه‌تکه می‌کند و لای دندان‌هایش می‌جود و می‌بلعد و قورت می‌دهد، «میدسمار» درباره‌ی سپردن خودت به وحشتی نجات‌بخش، درباره‌ی اجازه دادن به سوختن در آتشی تطهیرکننده است. «میدسمار» درباره‌ی این است که سریع‌ترین راه برای رسیدن به خورشید، نه دویدن به سمتِ غرب در تعقیب خورشیدِ در حال غروب، بلکه دویدن به سمتِ شرق، غرق شدن تاریکی برای رسیدن به روشنایی در هنگام طلوعِ خورشید است. این تضاد را می‌توان در لحظه‌ لحظه‌ی «میدسمار» در مقایسه با «موروثی» احساس کرد.

اگرچه حادثه‌ی روشن‌کننده‌ی موتورِ داستان در هر دو فیلم، مرگ‌های دلخراش است. اما هرچه مرگِ دختربچه‌ی خانواده در «موروثی» به‌عنوانِ اتفاقی ویرانگر به تصویر کشیده می‌شود، مرگِ پیرمرد و پیرزنِ فرقه در «میدسمار» به‌عنوان اتفاقِ زیبایی که در چارچوبِ رفتن به پیشوازِ چرخه‌ی طبیعت قرار می‌گیرد به تصویر کشیده می‌شود؛ هرچه اولی درباره‌ی وحشتِ مرگِ غافلگیرکننده‌ی یک بچه است، دومی درباره‌ی غافلگیر کردنِ غافلگیری و آرامشِ ناشی از پذیرفتنِ مرگ به‌عنوان اتفاقی است که به اندازه‌ی تولد، طبیعی است.

همچنین هرچه «موروثی» در فضای بسته‌ی خانه‌ای که تمام عناصرِ آشنای این‌جور خانه‌ها (راهروهای تاریک و پله‌های چوبی غیژغیژکننده و یک اتاقِ زیرشیروانی رازآلود) را دارد اتفاق می‌افتد، «میدسمار» در محیطِ باز و زیبایی که به بهشت پهلو می‌زند جریان دارد. ساختنِ فیلمِ ترسناکی که کاملا در روزِ روشن اتفاق می‌افتد بی‌سابقه نیست، اما چالش‌برانگیز است. ژانرِ وحشت به‌طرز ناخودآگاهی مترادفِ تاریکی است.

در فیلم‌های زیرژانرِ خانه‌ی جن‌زده، شیاطین روزها به کاراکترها اجازه می‌دهند تا در آرامش درباره‌ی اتفاقاتِ شب قبل با یکدیگر گفت‌وگو کنند تا دوباره حمله‌شان را با غروب خورشید، از سر بگیرند. صحنه‌ای در قسمتِ اول فیلمِ «آن» است که جایگاهِ تاریکی در تعریفِ این ژانر را به خوبی نشان می‌دهد.

دارم درباره‌ی صحنه‌ای حرف می‌زنم که یکی از بچه‌ها مشغول تحقیق درباره‌ی تاریخِ شهر در کتابخانه است که متوجه‌ی حرکتِ بادکنکِ قرمزِ پنی‌وایزِ دلقک در محیطِ کتابخانه می‌شود. او بادکنک را دنبال می‌کند و در تعقیبِ آن، از فضای روشنِ بخشِ مطالعه، به فضای تاریکِ زیرزمین قدم می‌گذارد و تازه در این زمان است که پنی‌وایز، خودش را به او نشان می‌دهد و به سمتش حمله‌ور می‌شود.

محتوای پست ها و مطالب این وب سایت، توسط کاربران آن، تهیه و تولید می شود، به همین دلیل تیم مجله میترا مسئولیتی در قبال محتوای منتشر شده، نخواهد داشت
کلمات کلیدی : نقد فیلم ، فیلم Midsommar ، آری استر
 فیلم خوبی هست ولی جا داشت بهتر بشه
برای ارسال نظر و یا سوال، لطفا ابتدا به حساب کاربری تان وارد شوید


تبلیغ با میترا نت