دسته بندی پست ها
پست های اسپانسرپیشنهاد سردبیرتازه ترین پست هاپر بازدید ترین پست هامحبوب ترین پست هازیبایی، بهداشت و سلامتتغذیه و آشپزیعلمی و آموزشیروزانه و اجتماعیخانه و خانوادهتکنولوژی و فناوریطنز و داستانیتاریخی و گردشگریعکس و کاریکاتوراینترنت و کامپیوترفلسفی و اخلاقیبازی و سرگرمیخلاقیت و نوآوریفرهنگی و هنریفیلم و سریالاقتصادی و مالیگرافیک و طراحیورزشی و تندرستی
1

مجله میترا

English
ورود به حساب ثبت نام
English خروج پیشخوان پرداخت آنلاین



نقد سریال The Boys

پست های بیشتر از دسته فیلم و سریال

سریال The Boys گرچه پُر از ابرقهرمانانِ دروغین است، اما خودِ سریال همچون ابرقهرمانِ راستینی است که با روایتِ ضدجریانِ اصلی‌اش، ما را از چنگالِ مارول و دی‌سی نجات می‌دهد.
گزارش تخلف دوست داشتم ( 7 ) بنچاق !
نویسنده : hoomanz شماره پست : 31935 تاریخ انتشار : 1398/07/13
آخرین کاربرانی که این پست را دوست داشتند : marlboro477 , mahvash , mz71 , vashty , Ntmi123 , ns6200 , Bostodl ,
«پسران» (The Boys) قطعا سریالِ بی‌عیب و ایرادی نیست، اما به‌عنوانِ جدیدترین سرگرمی ابرقهرمانی دورانِ فرمانروایی اقتباس‌های کامیک‌بوکی، حکمِ یک نفسِ حقیقتا تازه را دارد. محصولِ شبکه‌ی آمازون شاید اُکسیژنِ خالص نباشد، اما وقتی که در فضایی گرفتار شده‌ای که همچون اتاق‌های گازِ نازی‌ها، گازهای سمی و مرگبار به درونِ ریه‌هات شلیک می‌شود، طبیعتا هوای کثیفِ مرکزِ تهران در مقایسه با آن، به مثابه‌ی نفس کشیدن در عمقِ جنگل‌های شمال می‌ماند.

«پسران» در عصرِ فرمانروایی دیکتاتورگونه‌ی فیلم‌ها و سریال‌های ابرقهرمانی مارول و دی‌سی بر حوزه‌ی سرگرمی، حکم یک شهروندِ عصبانی و طغیان‌گر را دارد با یک کوله‌پشتی پُر از کوکتل مولوتف، دهانی که چیزی جز فحش‌های آب‌نکشیده از ته حلقش همراه‌با تُف و آب‌دهان به بیرون شلیک نمی‌شوند و روحیه‌‌ی آنارشیستی و از کوره در رفته‌ای که از مدت‌ها تحمل کردنِ سرکوب و خستگی، سرچشمه گرفته است و کلِ وجودش را شعله‌ور کرده می‌ماند.

تا قبل از «افراد ایکس» در سال 2000، اقتباس‌های کامیک‌بوکی به‌صورت جسته و گریخته اتفاق می‌افتادند و معمولا با کمبود بودجه و تلاش استودیوها برای کاهشِ جنبه‌ی کامیک‌بوکی‌شان برای جلب نظرِ عموم مردم دست‌وپنجه نرم می‌کردند. ولی حالا در دورانی هستیم که آکوآمن و واندر وومن، بهتر از بتمن و سوپرمن پول در می‌آورند، تونی استارک به‌جای مرد عنکبوتی، چهره‌ی اصلی مارول شناخته می‌شود، ددپول نسبت به پروفسور ایکس و مگنیتو، سودآورتر است.

دی‌سی دنیای سینمای مشترکِ خودش را در شبکه‌ی سی‌دابلیو دارد، نت‌فلیکس تا همین چند وقت پیش میزبان دو جینِ ابرقهرمانِ خیابانی بود، کمی آن طرف‌تر دیک گریسون به بتمن فحش بد می‌دهد و همزمان بیش از شصت ابرقهرمانِ جور واجورِ مارول درکنار یکدیگر به مصاف با تانوس می‌روند. هم‌اکنون در دورانِ عجیبی از اقتباس‌های کامیک‌بوکی قرار داریم. دورانی که هم به‌عنوانِ دورانِ طلایی اقتباس‌های کامیک‌بوکی شناخته می‌شود و هم به‌عنوانِ دورانِ فرسودگی و کوفتگی این ژانر شناخته می‌شود.

هم دورانِ بی‌سابقه‌ای است که کامیک‌بوک‌خوان‌ها شاید تا همین 20 سال پیش تصور نمی‌کردند که نِردپسندانه‌ترین مدیومِ سرگرمی تاریخ، با چنین گستردگی و مقدار توجه‌ای به پادشاهِ بلامنازعِ باکس آفیس تبدیل شود، اما همان نِردها بعضی‌وقت‌ها نمی‌توانند جلوی خودشان را در بستنِ چشمانشان و گرفتنِ گوش‌هایشان دربرابرِ حجمِ نفسگیر و آزاردهنده‌ی محتوای این حوزه که به‌طرز «میدان تایمز»‌واری به ذهنِ تماشاگرانشان هجوم می‌برند بگیرند.

از یک طرف نمی‌توان از پذیرشِ کامیک‌بوک‌ها در فضای جریانِ اصلی که منجر به دیدنِ اقتباس‌هایی که در حالت عادی، صد سال سیاه به حقیقت نمی‌پیوستند حوشحال نبود، اما از طرف دیگر از سینمای ابرقهرمانی به ستوه آمده‌ام. به اندازه‌ی هر «مرد عنکبوتی: به درونِ دنیای عنکبوتی» که داریم، ده‌تا «کاپیتان مارول» و «دارک فینیکس» و «هل‌بوی» داریم.

هالیوود طی پروسه‌ی دیزنی‌سازی دنیای سینمایی مارول و دنباله‌روی دیگر استودیوها برای تکرارِ فرمولِ جواب‌پس‌داده‌ی آن‌ها، سینمای ابرقهرمانی را به چیپس و پفک و نوشابه تبدیل کرده است و فیلم‌های تیمی و کراس‌اورشان هم حکمِ چیپس و پفک و نوشابه‌های خانواده همراه‌با پنیرِ اضافه را دارند. این فیلم‌ها واقعا از لحاظِ مواد معدنی خالی هستند.

شاید خوردنِ کمی تنقلات و بعد لیس زدنِ انگشتانِ نارنجی‌شده‌مان با گرد و غبارِ پفک و آروغ زدن بعد از سر کشیدنِ ظرفِ نوشابه بد نباشد، اما ناگهان به خودمان می‌آییم و می‌بینیم که این تنقلات به صبحانه و ناهار و شاممان تبدیل شده‌اند. آن‌ها را تماشا می‌کنیم چون همه باید آن‌ها را تماشا کنیم. روز اول برای دیدنشان پشتِ درِ سینماها صف می‌کشیم، چون بازوی تبلیغاتی‌شان هیچ انتخابِ دیگری در اختیارمان نگذاشته است. اکثرِ محصولاتِ ابرقهرمانی به یک‌جور مراسمِ فرهنگی تبدیل شده‌اند که مجبوریم در آن‌ها شرکت کنیم.

فیلم‌هایی با چنان استانداردهای پایینی که بیننده را به چالش نمی‌کشند. «کاپیتان مارول» در حالی بیش از یک میلیارد دلار می‌فروشد که احتمالا حتی هاردکورترین طرفدارانِ دنیای سینمایی مارول در هنگام بازبینی فیلم‌های این مجموعه، آن را نادیده بگیرند. «آکوآمن» در حالی به پُرفروش‌ترین فیلم دی‌سی تبدیل می‌شود که عدم تمایلش به گلاویز شدنِ با تم‌های داستانی‌اش عقب‌گرد بزرگی برای استودیویی است که زمانی میزبانِ سه‌گانه‌ی بتمنِ نولان بود.

فیلم‌های ابرقهرمانی نه فانتزی‌های خلاقانه‌ای هستند و نه در درگیری‌های قابل‌لمسِ دنیای واقعی ریشه دارند؛ نه آدم را به یک دنیای خیالی دیگر بدون اینکه ساعتش را برای بازگشت به دنیای خودش چک کند منتقل می‌کنند و نه تلاشی برای گرفتنِ شانه‌های مخاطب و تکان دادنِ او انجام می‌دهند. آن‌ها در اکثرِ اوقات چیزی بیش از ساندویچ‌های فلافلِ 250 میلیون دلاری سینما نیستند. این موضوع فقط به سینمای ابرقهرمانی خلاصه نمی‌شود و ناشی از تنفرِ و شرارتِ ذاتی‌ام نسبت به این‌جور فیلم‌ها نیست.

هر ژانری که برای مدتِ زیادی تجاری باقی بماند و به بازیافتِ مولفه‌ها و فاکتورهایش بپردازد، دیر یا زود محکوم به تکرار می‌شود و تیز و بُرندگی‌اش را از دست می‌دهد. کمدی/رومانتیک‌ها سرشار از کلیشه‌ی «پسری با دختری آشنا می‌شود، پسر، دختر را از دست می‌دهد و پسر، دختر را دوباره به دست می‌آورد» هستند. داستان‌های ابرقهرمانی هم کم‌کم دارند دچارِ این مرض می‌شوند.

همیشه پای یک نورِ آبی‌رنگ در وسط آسمان‌خراش‌های شهر که زمین را سوراخ می‌کند در میان است؛ همیشه پای یک لباسِ خوشگل و خفن در میان است؛ همیشه پای یک نبردِ پایانی جلوه‌های ویژه‌محور در میان است؛ همیشه پای بیگانگانِ فضایی زشت که باید گله‌گله نابود شوند در میان است. بنابراین حتی «اونجرز: بازی پایانی» به‌عنوانِ بزرگ‌ترین‌شان هم بیش از یک اثرِ هنری که بهت سیخونک بزند و نوک سوزن تکانت بدهد، پوشالی‌ترین‌شان و بادکنکی‌‌ترینشان از آب در می‌آید.

حتی «بازی پایانی»‌ هم همچون چاقوی کله‌گنده‌ای است که به اندازه‌ی چاقوهای کوچک‌ترِ دور و اطرافش، کُند است. محصولاتِ ابرقهرمانی همچون خوردنِ مقدار زیادی شکلات و پشمک و آب‌نبات و نان خامه‌ای و بستنی و عسل و ژله و دونات و کرم کارامل هستند؛ چیزهای شیرینی که اگرچه خوردنشان لذت‌بخش است، اما مصرفِ بیش از اندازه‌شان، دل را می‌زند؛ مخصوصا در دورانِ بعد از «لوگان». آخرین حضورِ هیو جکمن در نقشِ وولورین فقط یک فیلمِ ابرقهرمانی غیرمعمولِ خیلی خوب نبود.

«لوگان» به‌طرز بی‌سروصدایی حکمِ به سرانجام رسیدنِ دورانِ فعلی اقتباس‌های ابرقهرمانی را داشت. «لوگان» حکمِ «نابخشوده»‌ی ژانرِ ابرقهرمانی را داشت. تعجبی ندارد همان کاراکتر و همان مجموعه‌ای که در سال 2000، سینمای ابرقهرمانی مُدرن را کلید زد، همان کسی باشد که بعد از حدود دو دهه، به تمام‌کننده‌ی آن تبدیل می‌شود. «لوگان» حکم یکی از اندک فیلم‌های ابرقهرمانی پُست‌مُدرنِ دورانِ طلایی سینما را داشت. فیلم‌هایی که تاریخِ ژانر خودشان را زیر سؤال می‌برند.

تقریبا تمام ژانرها و تمام مدیوم‌های هنری، آثارِ پُست‌مدرن خودشان را دارند. از همین «نابخشوده» که حکمِ فصلِ آخرِ پرونده‌ی سینمای وسترن، مخصوصا از نوعِ کلینت ایستوودی‌اش را دارد تا «بازی‌های بامزه» که این کار را با فیلم‌های ترسناکِ هالیوودی انجام می‌دهد. از «بیل را بکش»‌های کوئنتین تارانتینو که این کار را با فیلم‌های اکشن و جنایی و رزمی شرقی انجام می‌دهد تا «مالهالند درایو» که خب، کلِ سینما را از صفر تا صد به چالش می‌کشد.

«لوگان» چه در زمینه‌ی ارائه‌ی وولورینی که وولورین‌های گذشته در مقایسه با آن در یک دنیای فانتزی دیگر جریان داشتند، چه در زمینه‌ی حسِ خشونت و مرگ و «این دیگه آخرشه» که در لحظه‌لحظه‌اش جریان دارد، هر کاری از دستش برمی‌آید برای کوفت کردنِ تجربه‌ی فیلم‌های ابرقهرمانی معمولی بعد از خودش برای تماشاگرانش انجام می‌دهد.

بعد از اینکه «لوگان» با پُتک به جانِ کلیشه‌های مرسومِ ژانرِ ابرقهرمانی می‌افتند و آن را خُرد و خاک‌شیر می‌کند، دیگر به زور می‌توانی خودت را برای فیلمِ ابرقهرمانی دیگری که می‌خواهند از کلیشه‌هایی که موجودیتِ شکننده‌شان عریان شده و ماهیتِ توخالی درونی‌شان افشا شده هیجان‌زده شد.

درست مثل این می‌ماند که با استفاده از «لوگان»، نیم‌نگاهی به دنیای واقعی خارج از این زندگی شبیه‌سازی‌شده بیاندازی، اما با این آگاهی مجبور به بازگشت به جایگاه قبلیت شوی و به زندگی‌ات درون دروغی که حالا از ماهیتِ دروغینش آگاه هستی ادامه بدهی. شکنجه‌‌کننده است. اما این دقیقا اتفاقی است که دارد با پافشاری مارول و دی‌سی دربرابرِ متحول شدن می‌افتد. «لوگان» همچون پیامبری بود که قبل از مرگ، نویدِ پایان دنیا را داد.

به خاطر همین است که می‌گویم هم‌اکنون در زمانِ عجیبی از سینمای ابرقهرمانی مُدرن هستیم. از یک طرف «لوگان» پایانِ دنیا را اعلام کرد و از طرف دیگر کماکان فوج فوج شاهدِ ساختِ فیلم‌های متعلق به دورانِ قبل از «لوگان» هستیم که حتی خود فاکس هم با «دارک فینیکس»، از این قاعده مستثنی نیست. «لوگان» اولین فیلمی نبود که اسطوره‌شناسی و کلیشه‌های سینمای کامیک‌بوکی را زیر ذره‌بین بُرد؛ از «ناشکستنی» ام. نایت شیامالان و «واچمنِ» زک اسنایدر گرفته تا «کیک‌اسِ» متیو وان و «وقایع‌نگاری» جاش ترنک.

اما فرقِ «لوگان» با دیگران این است که آن‌ها در در حالی در زمانِ قبل از نفوذِ تمام و کمالِ سینمای ابرقهرمانی به فضای جریان اصلی عرضه شدند که «لوگان» که اتفاقا از یکی از مشهورترین بازیگرانِ این حوزه بهره می‌برد، در قله‌ی پروسه‌ی مخلوط شدنِ سینمای ابرقهرمانی با عموم مردم عرضه شد. در بین کامیک‌بوک‌ها، بعد از انتشارِ «شوالیه‌ی تاریکی بازمی‌گردد» نوشته‌ی فرانک میلر و «واچمن» نوشته‌ی آلن مور و دیو گیبونز بود که زیرژانرِ آثاری که کلیشه‌های کامیک‌های ابرقهرمانی را درهم‌می‌شکنند شکل گرفت.

به خاطر همین بود که اقتباسِ سینمایی «واچمن» تاثیرگذاری مشابه‌ای در سینما نداشت. چون هرچه کامیکِ آلن مور در نقطه‌ی اوجِ دهه‌ها داستان‌های ابرقهرمانی آمده بود، فیلمِ «واچمن» در بدوِ تولدِ سینمای ابرقهرمانی مُدرن عرضه شد. عمومِ سینماروها باید در ابتدا با فیلم‌های ابرقهرمانی بمباران می‌شدند تا کلیشه‌شکنی‌های «واچمن» را درک کنند. سینمای ابرقهرمانی در موقعیتِ پارادوکسیکالی قرار دارد.

از یک سو ابرقهرمانان از لحاظِ سودآوری، گیشه‌ها را روی انگشتِ کوچکشان می‌چرخانند و از لحاظ تجاری تا حالا این‌قدر سرحال و شاداب نبوده‌اند و از سوی دیگر تا حالا این‌قدر از لحاظ هنری، مُرده نبوده‌اند و این‌قدر به شوکِ قدرتمندی برای به حرکتِ انداختنِ قلبشان نیاز نداشته‌اند. از یک طرف تجربه‌های گذشته ثابت کرده‌اند که سینمای ابرقهرمانی پتانسیل بالایی برای دست گذاشتن روی مسائلِ پُرمغزی دارد و از طرف دیگر چاقوی اکثرِ محصولاتِ فعلی، ماست را هم نمی‌بُرند.

خب، درست در چنین شرایطِ قاراشمیش اما همزمان ایده‌آلی است که سریالِ «پسران» از راه رسیده است. زمانِ پخشِ «پسران» که درست بین مراسمِ رونمایی مارول از برنامه‌های پسا-«اونجرز: بازی پایانی‌»‌اش در سن دیگو کامیک‌کان و همایشِ انحصاری دیزنی (D23) ساندویچ شده بود، بهتر این نمی‌شد.

درست در زمانی‌ که دیزنی در حال ردیف کردنِ دنباله‌هایش در سال‌های آینده و رونمایی از سریال‌های پلتفرمِ دیزنی‌پلاس بود، اولین عملِ قهرمانانه‌ی «پسران» که تقریبا فاقد هرگونه قهرمانِ واقعی است این بود تا بلند شود و از سمتِ ما فریاد بزند که «دیگه بسه!». و استقبالِ گسترده از «پسران» و کسبِ بهترین امتیازِ سریال‌های آمازون روی سایتِ آی‌ام‌دی‌بی نشان می‌دهد که چقدر عموم مردم به چنین چیزی نیاز داشتند. «پسران» هر کاری را که فیلمِ «واچمن» انجام نداده بود رعایت کرده است. در زمانِ ایده‌آلی عرضه نمی‌شود که می‌شود.

با انتخابِ مدیومِ تلویزیون به منبعِ اقتباسش بد کرده که نکرده است. کیفیتِ منبعِ اقتباسش را پیشرفت نداده است که داده است (هرچند کامیک «پسران» در حالی جای پیشرفت داشته که «واچمن» نه). خلاصه اینکه «پسران» با چند ماه پیش‌دستی کردن در مقابلِ سریالِ «واچمن» نشان می‌دهد که اگر فیلم زک اسنایدر در زمانِ حال اکران می‌شد، با چه جور واکنشی روبه‌رو می‌شد. درواقع زمانِ پخشِ «پسران» آن‌قدر ایده‌آل است که شاید 80 درصدِ جذابیتش به تماشای آن در زمانِ حال بستگی دارد.

شاید دیدنِ آن در وسط یک جزیره‌ی دورافتاده این‌قدر تاثیرنگذار نباشد. «پسران» یک ناجی است و برای احساس کردنِ موهبتش، باید تا گردن در باتلاق فرو رفته باشی که اهمیت دستی برای نجاتت به سمتت دراز می‌کند را درک کنی. «پسران» بیش از اینکه درباره‌ی زیر سؤال بُردن کلیشه‌های کامیک‌بوکی به‌طور کلی باشد، مخصوصا درباره‌ی زیر سؤال بُردن دورانِ فرمانروایی دیزنی و دنیای سینمایی مارول است.

اگرچه «لوگان» از لحاظ فنی به‌عنوان اثری که به پیامبرِ نویددهنده‌ی دورانِ جدیدی از ژانر تبدیل می‌شود حکم واچمنِ سینما را دارد، اما از لحاظ فاکتورهای مشابه و مشترک، «پسران» بیشتر از «لوگان»، به شاگردِ «واچمن» شبیه است. اگر «واچمن» را الگو قرار بدهیم، جنبه‌ی ضدکلیشه‌ای «لوگان» بیش از «دنیایی که ابرقهرمانان، آدم‌های کثیفی هستند»، «دنیایی که ابرقهرمانانِ گذشته، به افراد شکسته و درمانده‌ای تبدیل شده‌اند» بود.

از نظر فنی «لوگان» به‌طرز «واچمن‌»‌واری، هیبت و شخصیتِ وولورین را نابود نمی‌کند و او را در قالب چیزی که هیچ نشانه‌ای از هویتِ گذشته‌اش در آن یافت نمی‌شود تغییر نمی‌دهد، بلکه فقط او را از زاویه‌ی تلخ‌تر و افسرده‌تر و آسیب‌پذیرتری به تصویر می‌کشد که کماکان ارزش‌های افرادِ ایکس را زنده نگه می‌دارد. از همین رو «پسران» در زمینه‌ی هجوِ داستان‌های ابرقهرمانی، «واچمن»‌تر است.

نتیجه به سرگرمی ابرقهرمانی تکان‌دهنده‌ای منجر شده که در بهترین لحظاتش ستون فقراتم را می‌لرزاند و در ضعیف‌ترین لحظاتش هم حداقل جاه‌طلبانه‌تر از محصولاتِ مشابه‌اش ظاهر می‌شود. «پسران» این سؤال را می‌پرسد که چه می‌شد اگر واقع‌گرایی «واچمن» را با نقدِ کاپیتالیسم موجود در «مستر رُبات» و دیوانگی قابل‌لمسِ سیاست و جامعه و فرهنگِ موجود در «آمریکا چه کسی است؟» ترکیب می‌کردیم. به عبارت دیگر «پسران» می‌آید و پیچیدگی‌های روانشناسانه و جامعه‌شناسانه‌ی دنیای واقعی را روی ابرقهرمانان اعمال می‌کند.

محتوای پست ها و مطالب این وب سایت، توسط کاربران آن، تهیه و تولید می شود، به همین دلیل تیم مجله میترا مسئولیتی در قبال محتوای منتشر شده، نخواهد داشت
کلمات کلیدی : سریال The Boys ، نقد سریال پسران ، نقد سریال
برای ارسال نظر و یا سوال، لطفا ابتدا به حساب کاربری تان وارد شوید


تبلیغ با میترا نت