دسته بندی پست ها
پست های اسپانسرپیشنهاد سردبیرتازه ترین پست هاپر بازدید ترین پست هامحبوب ترین پست هازیبایی، بهداشت و سلامتتغذیه و آشپزیعلمی و آموزشیروزانه و اجتماعیخانه و خانوادهتکنولوژی و فناوریطنز و داستانیتاریخی و گردشگریعکس و کاریکاتوراینترنت و کامپیوترطبیعت، حیوانات و محیط زیستفلسفی و اخلاقیبازی و سرگرمیخلاقیت و نوآوریفرهنگی و هنریفیلم و سریالاقتصادی و مالیگرافیک و طراحیورزشی و تندرستی
1

مجله میترا

English
ورود به حساب ثبت نام
English خروج پیشخوان پرداخت آنلاین



چوپان دروغگو

پست های بیشتر از دسته طنز و داستانی

چوپان دروغگو نام داستانی است از ازوپ که در افسانه‌های ازوپ (یونان باستان) آمده‌است. این داستان، ماجرای چوپان جوانی است که برای خوش‌گذرانی گاهی به دروغ فریاد «گرگ! گرگ!» سر می‌دهد.از قضاروزی گرگ به گله‌اش می‌زند و مردم گمان می‌کنند بازدروغ می‌گوید.
گزارش تخلف دوست داشتم ( 6 ) بنچاق !
نویسنده : yaghobalone شماره پست : 29170 تاریخ انتشار : 1398/03/23
آخرین کاربرانی که این پست را دوست داشتند : Faren , fatemeqasemi , suzan1 , bahara , sibgol , vahidb7451 ,
روزی روزگاری پسرک چوپانی در روستایی زندگی میکرد.او هر روز صبح گوسفندان مردم روستا را از روستا به تپه های سبز و خرم نزدیک روستا میبرد تا گوسفند ها علف های تازه بخورند،او تقریبا تمام روز را تنها بود.
یک روز حوصله او خیلی سر رفت،روز جمعه بود و او مجبور بود بازهم در کنار گوسفندان باشد.
از بالای تپه،چشمش به مردم روستا افتاد که در کنار هم در وسط روستا جمع شده بودند.یک دفعه فکری به ذهنش رسید و تصمیم گرفت کاری جالب بکند تا کمی تفریح کرده باشد.
او فریاد کشید:گرگ،گرگ،گرگ آمد.
مردم روستا،صدای پسرک را شنیدند.آنها برای کمک به پسرک و گوسفندان به طرف تپه دویدند ولی با نگرانی و دلهره به بالای تپه رسیدند،پسرک را خندان دیدند،او می خندید و می گفت:من سر به سر شما گذاشتم.
مردم از این کار او ناراحت شدند و با عصبانیت به روستا برگشتند.
از آن ماجرا مدت مدتها گذشت،یک روز پسرک نشسته بود و به گذشته فکر می کرد به یاد آن خاطره خنده دار افتاد و تصمیم گرفت دوباره سر به سر مردم بگذارد.
اوبلند فریاد کشید:گرگ آمد،گرگ آمد،کمک....
مردم هراسان از خانه ها و مزرعه هایشان به سمت تپه دویدند ولی بازهم وقتی به تپه رسیدند پسرک را در حال خندیدن دیدند.
مردم از کار او خیلی ناراحت بودند و او را دعوا کردند.هرکسی چیزی می گفت و از این که چوپان به آنها دروغ گفته بود خیلی عصبانی بودند.آن ها از تپه پایین آمدند و به مزرعه هایشان برگشتند.
از آن روز چند ماهی گذشت.یکی از روزها گرگ خطرناکی به نزدیکی آن روستا آمد و وقتی پسرک و گوسفندهایش را تنها دید.به طرف گله آمد و گوسفندان را باخودش برد.
پسرک هرچه فریاد می زد:گرگ،گرگ آمد،کمک کنید...
ولی کسی برای کمک نیامد. مردم فکر کردند که دوباره پسرک چوپان دروغ می گوید و می خواهد آن ها را اذیت کند.

از آن روز چوپان نتیجه مهمی در زندگیش گرفت.او فهمید اگر نیاز به کمک داشته باشد،مردم به او کمک خواهند کرد به شرط آن که بدانند او راست می گوید.

محتوای پست ها و مطالب این وب سایت، توسط کاربران آن، تهیه و تولید می شود، به همین دلیل تیم مجله میترا مسئولیتی در قبال محتوای منتشر شده، نخواهد داشت
کلمات کلیدی : چوپان ، دروغگو ، چوپان دروغگو ، داستان چوپان دروغگو
برای ارسال نظر و یا سوال، لطفا ابتدا به حساب کاربری تان وارد شوید


تبلیغ با میترا نت